تبليغاتX
مسیح ما خداوند است † و انجیل او حق است

مسیح ما خداوند است † و انجیل او حق است

کلام خدا زنده است، و زندگانی میبخشد.

سال نو مبارک

 

تولد دوباره طبیعت بر شما عزیزا ن مبارک باد

برادر خوبم /خواهر خوبم یافا :http://www.yaffa.blogfa.com

بردار خوبم جستجوگر :http://lightoftheworld.blogfa.com

برادرخوبم پویا ربانی:http://www.irankingworld.blogfa.com

خواهرخوبم آلبرث:http://elbereth.blogfa.com

برادرخوبم اردیبهشت:http://khodavandam.mihanblog.com(آمین که  هر جایی  هستنددرآغوش عیسی مسیح زیست کند )

خواهرخوبم کتی :http://church.blogfa.com

خواهر خوبم نیوشا /برادر خویم ناصر:http://nejatmanam.blogfa.com

برادرخوبم غلام مسیح :http://www.kak.co.sr

برادر خوبم غروب مهتاب :http://www.worldvil.blogfa.com

برادرخوبم چریک مسیح:http://nejat.blogfa.com

خواهر خوبم شهرزاد:http://cbbc.blogfa.com

برادرخوبم الوهیم:http://elohim.blogfa.com

برادرخوبم یک مسیحی:http://lordjesus.blogfa.com

برادرخوبم مسیح سمنان:http://lordjesus.blogfa.com

برادر خوبم جان :http://hayaatenu.blogfa.com

برادرخوبم استیفان:http://jlou2.blogfa.com

برادر خوبم کلیسای جهانی خداوند عیسی مسیح:http://ally.blogfa.com

برادر خوبم سیاووش :http://hallelujah.blogfa.com

برادرخوبم حمید:http://nejat.blogfa.com

خواهر آدلاین :؟؟؟

خواهرخوبم ماریا:http://ssman.blogfa.com

برادر خوبم پی .ا .دی: http://p.o.d.mihanblog.com (برای شفای برادرشو ن دعا کنیم) 

خواهرخوبم هنر یک مسیحی:http://artworks.blogfa.com

برادر خوبم مصلوب شده :http://takeiteasy.blogfa.com

خواهر خوبم شیرین:http://bishop.blogfa.com

برادرم خوبم حامد :http://hameddtm.persianblog.com

وهمه ی عزیزانی که حافظه من از یاد آوری آن دریغ کرد ...

 

نوروز باستانی برهمه ی شما مبارک باد وخسته نباشید به همه ی  شما میگویم

 

ای پدر آسمانی تورا برای سالی که گذشت شکر میکنیم

هللویاه ای پدر برای کسانی که امسال در میان هستند و خدارا شکر برای کسانی که درآغوش تو به خواب ابدی رفتند روح شان شاد .

پدر نام تو مقدس است نا ن کفاف روزانه مارا توبده همان خواسته های روزانه خود را به پیش گاه صلیب تو میاوریم  واز تو اجابت آنها رامیخواهیم.

پدر شکر که توانستیم همراه این عزیزان انجیل یوحنا را تمام کنیم شکر برای برکتی که برای مطالعه ی ما دادی ای پدر .

ای پدر آسمانی این عزیزان سفیرانی برای قوم خویش گردان تا کلام تو محقق گردد.وایران را نجات ده ای پدر .انچنان که بر در هرخانه ای صلیب تو مقدس گردد.

شکر میکنیم  ای پدر درنام پر محبت وپر جلال عیسی مسیح  دعا کردم

آمین.

 لطفا اگر درایران هستید از گذاشتن میل و آی .دی به خاطر ضریب پایین امنیتی در چت خودداری کنید .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1384ساعت 16:18  توسط یک مسیحی  | 

برای برادر پویا

Blessing برکت
Blessing
برکت
Produced : 2005

 سرودهای از روت یقنظر برای برادر پویا

برادرتشکر از معرفی تون من فقط معرفی این سایت ازدستم بر می آمد

چون سرود های دانلودی من معدود است .

متاسفم بیشتر ازاین نستونستم براتون کاری کنم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1384ساعت 13:44  توسط یک مسیحی  | 

عيساي زنده با شاگردان


  پس  از چنـد روز، در كنار درياچه  جليل ،  عيسي  بار ديگر خود را به  شاگردانش  نشان  داد. شرح  واقعه  چنين  است .  چند نفر از شاگردان  كنار دريا بودند: شمعون  پطرس ، توما دوقلو، نتنائيل  اهل  قاناي  جليل ، پسران  زبدي  و دو نفر ديگر از شاگردان .   شمعون  پطرس  گفت : «من  مي روم  ماهي  بگيرم .»
همه  گفتند: «ما هم  مي آييم .» پس ، سوار قايق  شدند و رفتند ولي  آن  شب  چيزي  نگرفتند.
 صبح  زود ديدند يك  نفر در ساحل  ايستاده  است ، ولي  چون  هوا هنوز نيمه  روشن  بود، نتوانستند ببينند كيست .
 او صدا زد: «بچه ها، ماهي  گرفته ايد؟»
جواب  دادند: «نه .»
  گفت : «تورتان  را در سمت  راست  قايق  بيندازيد تا بگيريد.»
آنها هم  انداختند. آنقدر ماهي  در تور جمع  شد كه  از سنگيني  نتوانستند تور را بالا بكشند.
آنگاه  شاگردي  كه  عيسي  او را دوست  مي داشت  به  پطرس  گفت : «اين  خداوند است ! پطرس  هم  كه  تا كمر برهنه  بود، فوراً لباسش  را به  خود پيچيد و داخل  آب  پريد و شناكنان  خود را به  ساحل  رساند.    بقيه  در قايق  ماندند و تور پر از ماهي  را به  ساحل  كشيدند. ساحل  حدود صد متر با قايق  فاصله  داشت .    وقتي  به  ساحل  رسيدند، ديدند آتش  روشن  است  و ماهي  روي  آن  گذاشته  شده ، و مقداري  هم  نان  آنجاست .
 عيسي  فرمود: «چند تا از ماهي هايي  را كه  تازه  گرفته ايد، بياوريد.»   پطرس  رفت  و تور را به  ساحل  كشيد و ماهي ها را شمرد؛ صدوپنجاه  و سه  ماهي بزرگ  در تور بود، باوجود اين ، تور پاره  نشده  بود.
 عيسي  فرمود: «بياييد صبحانه  بخوريد.» ولي  هيچيك  جرأت  نكرد از او بپرسد كه  آيا او خود عيساي  خداوند است  يا نه ، چون  همه  مطمئن  بودند كه  خود اوست .  آنگاه  عيسي  نان  و ماهي  را گرفت  و بين  شاگردان  تقسيم  كرد.   اين  سومين  باري  بود كه  عيسي  پس  از زنده  شدن ، خود را به  شاگردان  نشان  مي داد.
  بعد از صبحانه ، عيسي  از شمعون  پطرس  پرسيد: «شمعون ، پسر يونا، آيا تو از ديگران  بيشتر مرا دوست  داري ؟» پطرس  جواب  داد: «بلي ، خودتان  مي دانيد كه  من  شما را دوست  دارم .»
عيسي  به  او فرمود: «پس  به  بره هاي  من  خوراك  بده .»
  عيسي  بار ديگر پرسيد: «شمعون ، پسر يونا، آيا واقعاً مرا دوست  داري ؟»
پطرس  جواب  داد: «بلي  خداوندا، خودتان  مي دانيد كه  من  شما را دوست  دارم .»
عيسي  فرمود: «پس ، از گوسفندان  من  مراقبت  كن .»
 يك  بار ديگر عيسي  از او پرسيد: «شمعون ، پسر يونا، آيا مرا دوست  داري ؟»
اين  بار پطرس  از طرز سؤال  عيسي  كه  سه  بار پرسيده  بود كه  او را دوست  دارد، ناراحت  شد و گفت : «خداوندا، شما از قلب  من  باخبريد. خودتان  مي دانيد كه  شما را دوست  دارم .»
عيسي  به  او فرمود: «پس  به  بره هاي  كوچك  من خوراك  بده .    واقعيت  اين  است  كه  وقتي  جوان  بودي  هر كاري  مي خواستي  مي توانستي  بكني  و هر جا مي خواستي  مي رفتي ، ولي  وقتي  پير شوي ، ديگران  دستت  را مي گيرند و به  اين  طرف  وآن  طرف  مي كشند، و جايي  مي برندكه  نمي خواهي  بروي .»  اين  را فرمود تا پطرس  بداند كه  با چه  نوع  مرگي  خواهد مرد و خداراجلال  خواهد داد. بعد عيسي  به  او فرمود: «حالا بدنبال  من  بيا.»
  پطرس  برگشت  و شاگرد محبوب  عيسي  را ديد كه  دنبالشان  مي آيد، يعني  همان  كسي  كه  سر شام ، كنار عيسي  تكيه  زده ، از او پرسيد: «استاد، كداميك  از ما به  تو خيانت  مي كنيم ؟»  پطرس  از عيسي  پرسيد: «بر سر او چه  خواهد آمد؟»
  عيسي  جواب  داد: «اگر بخواهم  او بماند تا بازگردم ، چه  ربطي  به  تو دارد؟ تو دنبال  من  بيا.»
  پس  اين  خبر در ميان  برادران  پيچيد كه  آن  شاگرد محبوب  نخواهد مرد. درصورتي  كه  عيسي  هرگز چنين  چيزي  نگفت ، او فقط  فرمود: «اگر بخواهم  او بماند تا بازگردم ، چه  ربطي  به  تو دارد.»
آن  شاگرد تمام  اين  چيزها را ديد و اينجا نوشت ؛ و ما همه  مي دانيم  كه  اين  نوشته ها عين  حقيقت  است .
من  گمان  مي كنم  اگر تمام  رويدادهاي  زندگاني  عيسي  در كتابها نوشته  مي شد، دنيا گنجايش  آن  كتاب ها را نمي داشت !
 
                                     انجیل یوحنا باب ۲۱ آیه ۱-۲۵
 
                                                      پایان
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم اسفند 1384ساعت 16:35  توسط یک مسیحی  | 

چون مسیحا بر صلیب جلجتا مصلوب شد


crucifixtion animation christian flash

 

می کشد بر دوش خود

برای دیدن نمایش  تصویر رویWalkکلیک کنید
 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم اسفند 1384ساعت 12:51  توسط یک مسیحی  | 

عيسي زنده مي شود!

 

 

 


  روز يكشنبه  صبح  زود، وقتي  هوا تاريك  و روشن  بود، مريم  مجدليه  به  سر قبر آمد و باكمال  تعجب  ديد كه  سنگ  از در قبر كنار رفته  است .   پس  با عجله  نزد پطرس  و آن  شاگردي  كه  عيسي  او را دوست  مي داشت  آمد و گفت : «جسد خداوند را از قبر برده اند و معلوم  نيست  كجا گذاشته اند.»


  پطرس  و آن  شاگرد ديگر دويدند تا به  سر قبر رسيدند. آن  شاگرد از پطرس  پيش  افتاد و زودتر به  قبر رسيد. او خم  شد و نگاه  كرد. فقط  كفن  خالي  آنجا بود. ديگر داخل  قبر نرفت .    سپس  شمعون  پطرس  رسيد و داخل  قبر شد. او هم  فقط  كفن  خالي  را ديد،  و متوجه  شد كه  پارچه اي  كه  به  سر و صورت  عيسي  پيچيده  بودند، همان  طور پيچيده  و جدا از كفن  مانده  بود.  آنگاه  آن  شاگرد نيز داخل  قبر شد و ديد و ايمان  آورد كه  عيسي  زنده  شده  است ! 

   چون  تا آنوقت  آنها هنوز به  اين  حقيقت  پي  نبرده  بودند كه  كتاب  آسماني  مي فرمايد كه  او بايد زنده  شود.    پس  آنان  به  خانه  رفتند. ولي  مريم  مجدليه  به  سر قبر برگشته  بود و حيران  ايستاده ، گريه  مي كرد. همچنانكه  اشك  مي ريخت ، خم  شد و داخل  قبر را نگاه  كرد.    در همان  هنگام ، دو فرشته  را ديد با لباس  سفيد، كه  در جايي  نشسته  بودند كه  جسد عيسي  گذاشته  شده  بود، يكي  نزديك  سر و ديگري  نزديك  پاها.


 فرشته ها از مريم  پرسيدند: «چرا گريه  مي كني ؟»
جواب  داد: «جسد خداوند مرا برده اند و نمي دانم  كجا گذاشته اند.»
ناگاه  مريم  احساس  كرد كسي  پشت  سر او ايستاده  است . برگشت  و نگاه  كرد. عيسي  خودش  بود. ولي  مريم  او را نشناخت .


 عيسي  از مريم  پرسيد: «چرا گريه  مي كني ؟ دنبال  چه  كسي  مي گردي ؟»
مريم  به  گمان  اينكه  باغبان  است ، به  او گفت : «آقا، اگر تو او را برده اي ، بگو كجا گذاشته اي  تا بروم  او را بردارم .»
  عيسي  گفت : «مريم !»
مريم  برگشت  و عيسي  را شناخت  و با شادي  فرياد زد: «استاد!»
 عيسي  فرمود: «به  من  دست  نزن ، چون  هنوز نزد پدرم  بالا نرفته ام . ولي  برو و برادرانم  را پيدا كن  و به  ايشان  بگو كه  من  نزد پدر خود و پدر شما و خداي  خود و خداي  شما بالا مي روم .»


 مريم  شاگردان  را پيدا كرد و به  ايشان  گفت : «خداوند زنده  شده  است ! من  خودم  او را ديدم !» و پيغام  او را به  ايشان  داد.


 غروب  همان  روز، شاگردان  دور هم  جمع  شدند و از ترس  سران  قوم  يهود، درها را از پشت  بستند. ولي  ناگهان  عيسي  را ديدند كه  در ميانشان  ايستاده  است . عيسي  سلام  كرد،    و زخم  دستها و پهلوي  خود را به  ايشان  نشان  داد تا او را بشناسند. وقتي  خداوند خود را ديدند، بي اندازه  شاد شدند.


 عيسي  باز به  ايشان  فرمود: «سلام  بر شما باد. همچنانكه  پدر مرا به  اين  جهان  فرستاد، من  نيز شما را به  ميان  مردم  مي فرستم .»  آنگاه  به  ايشان  دميد و فرمود: «روح القدس  را بيابيد.   هرگاه  گناهان  كسي  را ببخشيد، بخشيده  مي شود، و هرگاه  نبخشيد، بخشيده  نمي شود.»


 «توما» معروف  به  «دوقلو» كه  يكي  از دوازده  شاگرد مسيح  بود، آن  شب  در آن  جمع  نبود. پس ، وقتي  به  او گفتند كه  خداوند را ديده اند، جواب  داد: «من  كه  باور نمي كنم . تا خودم  زخم  ميخهاي  صليب  را در دستهاي  او نبينم  و انگشتانم  را در آنها نگذارم  و به  پهلوي  زخمي اش  دست  نزنم ، باور نمي كنم  كه  او زنده  شده  است .»
  يكشنبه  هفته  بعد، باز شاگردان  دور هم  جمع  شدند. اين  بار توما نيز با ايشان  بود. باز هم  درها بسته  بود كه  ناگهان  عيسي  را ديدند كه  در ميانشان  ايستاد و سلام  كرد.  27  عيسي  رو به  توما كرد و فرمود: «انگشتت  را در زخم  دست هايم  بگذار. دست  به  پهلويم  بزن  و بيش  از اين  بي ايمان  نباش . ايمان  داشته  باش .»
 توما گفت : «اي  خداوند من ، اي  خداي  من .»


 عيسي  به  او فرمود: «بعد از اينكه  مرا ديدي ، ايمان  آوردي . ولي  خوشابحال  كساني  كه  نديده  به  من ايمان  مي آورند.»
 شاگردان  عيسي  معجزات  بسياري  از او ديدند كه  در اين  كتاب  نوشته  نشده  است .   ولي  همين  مقدار نوشته  شد تا ايمان  آوريد كه  عيسي ، همان  مسيح  و فرزند خداست  و بـا ايمـان  به  او، زندگـي  جاويد بيابيد.

 
                                     انجیل یوحنا باب ۲۰آیه ۱-۳۱
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم اسفند 1384ساعت 10:36  توسط یک مسیحی  | 

برای سال نو چه اندیشیده اید ؟؟؟

 

  Scripture Power!

برنامه ریزی دیدم که خوب است

بیایید با هم در سال نو به مطالعه  کتاب مقدس بپردازیم 

وقتی را برای کلام خداوند قرار دهیم در برنامه ی زندگی خودمان .

 

برای مطالعه  کتاب مقدس مطابق برنامه سالیانه آن اینجا را کلیک کنید.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم اسفند 1384ساعت 10:46  توسط یک مسیحی  | 

جسد عيسي را دفن مي كنند

 

                                   3D  3D Jesus Crucified Crucifixion Cross              

سران  قوم  يهود نمي خواستند جسدها روز بعد كه  شنبه  و روز اول  عيد بود، بالاي  دار بمانند. بنابراين ، از پيلاطوس  خواهش  كردند كه  دستور بدهد ساق  پايهاي  ايشان  را بشكنند تا زودتر بميرند و جسدشان  را از بالاي  دار پايين  بياورند.    پس  سربازان  آمدند و ساق  پايهاي  آن  دو نفر را كه  با عيسي  اعدام  شده  بودند، شكستند.    ولي  وقتي  به  عيسي  رسيدند، ديدند كه  مرده  است . پس  ساقهاي  او را نشكستند. 

  با ايـن  همه ، يكي  از سربازان  نيزه  خود را به  پهلوي  عيـسي  فرو كرد كه  خون  و آب  بيرون  آمد.    (كسي  كه  اين  وقايع  را ديد، آنها را عيناً نوشت  تا شما نيز ايمان  آوريد. شهادت  او راست  است  و او مي داند كه  حقيقت  را مي گويد.)   كاري  كه  سربازان  كردند، مطابق  پيشگويي  كتاب  آسماني  بود كه  مي فرمايد: «هيچ  يك  از استخوانهاي  او شكسته  نخواهد شد.»   و همچنين  «بـه  او نيـزه  زدنـد و به  تماشـاي  او پـرداختند.»


 ساعتي  بعد، يكي  از بزرگان  يهود، به  نام  يوسف  كه  اهل  «رامه » بود و از ترس  سران  قوم ، مخفيانه  شاگرد عيسـي  شده  بود، با بي باكي  به  حضور پيلاطوس  رفت  و اجازه  خواست  تا جسد عيسي  را از بالاي  صليب  پايين  بياورد و بخاك  بسپارد. پيلاطوس  به  او اجازه  داد و او نيز جسد را پايين  آورد و برد.   نيقوديموس  هم  كه  يك  شب  نزد عيسي  آمده  بود، سي  كيلو مواد خوشبو كه  از مر و چوب  عود درست  شده  بود براي  مـراسم  تدفين  آورد.

 
  ايشان  با هم ، مطابق  رسم  يهود، جسد عيسي  را در پارچه  كتاني  كه  با مواد خوشبو معطر شده  بود پيچيدند.    در نزديكي  محل  اعدام ، باغ  كوچكي  بود و قبري  تازه  كه  تا آن  زمان  كسي  در آن  دفـن  نشده  بود.    پس  چون  شنبه  در پيش  بود و قبر نزديك ، جسد عيسي  را همانجا دفن  كردند.
 
+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم اسفند 1384ساعت 8:43  توسط یک مسیحی  | 

عيسي را مصلوب مي كنند

 

The Crucifixion by Carl Bloch

می‌کشد بر صلیب خود / نانسی 


 پس  پيلاطوس  عيسي  را در اختيار ايشان  گذاشت  تا اعـدام  شـود. سربازان  او را گرفته ، بردند،  و صليب  را بر دوشش  گذاشتند و از شهر بيرون  بردند تا به  محلي  به  نام  «جمجمه » رسيدند كه  به  زبان  عبري  آن  را «جلجتا» مي گويند.

  در آنجا او را با دو نفر ديگر مصلوب  كردند يكي  اين  طرف ، يكي  آن  طرف  و عيسي  در وسط .   پيلاطوس  دستور داد در بالاي  صليب  او نوشته اي  نصب  كنند كه  روي  آن  نوشته  شده  بود: «عيساي  ناصري ، پادشاه  يهود.» بسياري  آن  نوشته  را كه  به  زبان  عبري ، رومي  و يوناني  بود خواندند، چون  جايي  كه  عيسي  را مصلوب  كردند، نزديك  شهر بود.


 پس ، سران كاهنان  به  پيلاطوس  گفتند: «اين  نوشته  را عوض  كنيد و بجاي  "پادشاه  يهود" بنويسيد: "او گفت  كه  من  پادشاه  يهود هستم ."»    پيلاطوس  جواب  داد: «آنچه  نوشته ام ، نوشته ام  و تغيير نخواهد كرد.»
  وقتي  سربازان  عيسي  را مصلوب  كردند، لباسهاي  او را بين  خود به  چهار قسمت  تقسيم  نمودند؛ ولي  وقتي  به  رداي  او رسيدند، ديدند كه  يكپارچه  بافته  شده  و درز ندارد.    پس  به  يكديگر گفتند: «حيف  است  اين  را پاره  كنيم . بنابراين  قرعه  مي اندازيم  تا ببينيم  به  كه  مي رسد.»

 و اين  مطابق  پيشگويي  كتاب  آسماني  بود كه  مي فرمايد: «لباسهايم  را ميان  خود تقسيم  كردند و بر رداي  من  قرعه  انداختند.» پس  سربازان  نيز چنين  كردند.در پاي  صليب ، مريم  مادر عيسي ، خاله  عيسي ، مريم  زن  كلوپا و مريم  مجدليه  ايستاده  بودند.    وقتي  عيسي  مادر خود را در كنار شاگردي  كه  دوستش  مي داشت ، ديد، به  مادر خود گفت : «اين  پسر تو باشد.»    و به  آن  شاگرد نيز فرمود: «او مادر تو باشد.» از آن  روز به  بعد، آن  شاگرد مادر عيسي  را به  خانه  خود برد.


 عيسي  مي دانست  كه  ديگر همه  چيز تمام  شده  است . پس  براي  اينكه  مطابق  پيشگويي  كتاب  آسماني  عمل  كرده  باشد، فرمود: «تشنه ام .»    در آنجا يك  كوزه  شراب  ترشيده  بود. پس  اسفنجي  در آن  فروكردند و بر سر ني  گذاشتند و جلو دهان  او بردند.وقتي  عيسي  چشيد، فرمود: «تمام  شد!» و سر خود را پايين  انداخت  و جان  سپرد.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم اسفند 1384ساعت 8:40  توسط یک مسیحی  | 

تلاش نافرجام پيلاطوس براي آزادي عيسي


  آنگاه  به  دستور پيلاطوس  عيسي  را شلاق  زدند  سربازان  از خار تاجي  ساختند و بر سر او گذاشتند و يك  لباس  بلند شاهانه  ارغواني  رنگ  به  او پوشاندند؛    و او را مسخره  كرده ، مي گفتند: «زنده  باد پادشاه  يهود!» و به  او سيلي  مي زدند.
 پيلاطوس  باز بيرون  رفت  و به  يهوديان  گفت : «اينك  او را نزد شما مي آورم ؛ ولي  بدانيد كه  اوبي تقصير است .»


آنگاه  عيسي  با تاج  خار و لباس  بلند ارغواني  بيرون  آمد. پيلاطوس  به  مردم  گفت : «ببينيد، اين  همان  شخص  است .»به  محض  اينكه  چشم  كاهنان  اعظم  و محافظين  مخصوص  خانة  خدا به  عيسي  افتاد، فرياد زدند: «اعدامش  كن ! برصليب  اعدامش  كن !»


پيلاطوس  گفت : «شما خودتان  اعدامش  كنيد. چون  به  نظر من  بي تقصير است .»
 جواب  دادند: «مطابق  شريعت  ما بايد كشته  شود چون  ادعا مي كند كه  پسر خداست .»
  وقتي  پيلاطوس  اين  را شنيد بيشتر وحشت  كرد.  پس  دوباره  عيسي  را به  كاخ  خود برد و از او پرسيد: «تو اهل  كجايي !» ولي  عيسي  به  او جواب  نداد.


 پيلاطوس  گفت : «چرا جواب  نمي دهي ؟ مگر نمي داني  من  قدرت  آن  را دارم  كه  تو را آزاد كنم  يا اعدام  نمايم ؟» عيسي  فرمود: «اگر خدا اين  قدرت  را به  تو نمي داد، با من  هيچ  كاري  نمي توانستي  بكني . ولي  گناه  كساني  كه  مرا پيش  تو آوردند، سنگينتر از گناه  توست .»


  پيلاطوس  خيلي  تلاش  كرد تا عيسي  را آزاد سازد، ولي  سران  يهود به  او گفتند: «اين  شخص  ياغي  است ، چون  ادعاي  پادشاهي  مي كند. پس  اگر آزادش  كني ، معلوم  مي شود مطيع  امپراطور نيستي .»


 با شنيدن  اين  سخن ، پيلاطوس  عيسي  را بيرون  آورد و در محل  سنگ فرش ، بر مسند قضاوت  نشست .    ظهر نزديك  مي شد و يك  روز نيز بيشتر به  عيد پِسَح  نمانده  بود.
پيلاطـوس  به  يهوديـان  گفـت : «اين  هم  پادشاهتان !» مردم  فرياد زدند: «نابودش  كن ، نابودش  كن ! مصلوبش  كن !»پيلاطوس  گفت : «مي خواهيد پادشاهتان  را اعدام  كنم ؟»
كاهنان  اعظم  فرياد زدند: «غير از امپراطور روم ، پادشاه  ديگري  نداريم .»

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم اسفند 1384ساعت 8:37  توسط یک مسیحی  | 

بیدار شوید ...

             

      اینهم به تقاضای  عزیزان  ماریا .  اندروس . آنا .کتی .              

                            مسیح خداوند زود می‌آید       انتقال مستقیم     

هللویاه هللویاه

هللویا ه هللویاه.

مسیح خداوند زود می آید

بیدار شوید همه ی ایمان داران

از روح شوید پر نجات یافتگان

مجده دهید بهر گناهکاران 

هللویاه هللویاه

هللویاه هللویاه

مسیح خداوند زود میآید  

....

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1384ساعت 11:21  توسط یک مسیحی  | 

دستگيري و محاكمه عيسي


   پس  از پايان  دعا، عيسي  با شاگردانش  به يك  باغ  زيتون  واقع  در آنسوي  دره  «قدرون » رفت . يهوداي  خائن  نيز آن  محل  را مي شناخت ، زيرا عيسي  و شاگردانش  بارها در آنجا گرد آمده  بودند. پس  يهودا به  همراه  سربازان  و محافظين  مخصوص  خانه  خدا كه  كاهنان  اعظم  و فريسيان  در اختيارش  گذاشته  بودند، با اسلحه  و مشعلها و چراغها وارد باغ  شدند.


 عيسي  با اينكه  مي دانست  چه  سرنوشتي  در انتظار اوست ، جلو رفت  و از ايشان  پرسيد: «چه  كسي    را
مي خواهيد؟»
 جواب  دادند: «عيساي  ناصري !»
عيسي  فرمود: «من  خودم  هستم !»

 وقتي  عيسي  اين  را مي گفت  يهودا نيز آنجا ايستاده  بود.  به  محض  اينكه  گفت  من  خودم  هستم ، همه  عقب عقب  رفتند و بر زمين  افتادند.
 عيسي  باز از ايشان  پرسيد: «چه  كسي  را مي خواهيد؟»
باز جواب  دادند: «عيساي  ناصري  را.»


 فرمود: «من  كه  گفتم  خودم  هستم . اگر مرا مي خواهيد، بگذاريد اينها بروند.»    او اين  كار را كرد تا مطابق  دعاي  آن  شب  خود عمل  كرده  باشد كه  فرمود: «تمام  كساني  را كه  به  من  سپردي  حفظ  كردم  بطوري  كه  هيچيك  از دست  نرفت .»


 در همين  وقت ، شمعون  پطرس  شمشير خود را كشيد و گوش  راست  «ملوك » خدمتكار كاهن  اعظم  را بريد.    عيسي  به  پطرس  فرمود: «شمشيرت  را غلاف  كن . آيا جامي  را كه  پدرم  به  من  داده  است ، نبايد بنوشم ؟»


  آنگاه  سربازان  و فرماندهان  و محافظين  مخصوص ، عيسي  را گرفتند و دستهاي  او را بستند،  و او را نخست  نزد «حنا»، پدر زن  «قيافا» كه  كاهن  اعظم  آن  سال  بود، بردند.    قيافا همان  است  كه  به  سران  قوم  يهود گفت : «بهتر است  اين  يك  نفر فداي  همه  شود.»   شمعون  پطرس  و يك  شاگرد ديگر نيز دنبال  عيسي  رفتند. آن  شاگرد با كاهن  اعظم  آشنا بود، پس  توانست  دنبال  عيسي  داخل  خانه  كاهن  اعظم  شود.   ولي  پطرس  پشت  در ماند، تا اينكه  آن  شاگرد ديگر آمد و با كنيزي  كه  دربان  آنجا بود، گفتگو كرد و پطرس  را با خود به  داخل  خانه  برد.  

  آن  كنيز از پطرس  پرسيد: «آيا تو از شاگردان  عيسي  هستي ؟» جواب  داد: «نه ، نيستم .» بيرون ، هوا سرد بود. پس  خدمتكاران  و مأموران ، آتشي  درست  كردند و دور آن  جمع  شدند. پطرس  نيز به  ميان  ايشان  رفت  تا خود را گرم  كند.
  در داخل ، كاهن  اعظم ، از عيسي  درباره  شاگردان  و تعاليم  او سؤالاتي  كرد.    عيسي  جواب داد: «همه  مي دانند كه  من  چه  تعليمي  مي دهم . آشكارا در عبادتگاهها و خانه  خدا موعظه  كرده ام ؛ تمام  سران  قوم  سخنان  مرا شنيده اند و به  كسي  مخفيانه  چيزي  نگفته ام .    چرا اين  سؤال  را از من  مي كني ؟ از كساني  بپرس  كه  سخنانم  را شنيده اند. عده اي  از ايشان  اينجا حاضرند و مي دانند من  چه  گفته ام .»


 وقتي  اين  را گفت ، يكي  از سربازان  كه  آنجا ايستاده  بود، به  عيسي  سيلي  زد و گفت : «به  كاهن  اعظم  اينطور جواب  مي دهي ؟»
  عيسي  جواب  داد: «اگر سخني  ناراست  گفته ام ، آن  را ثابت  كن . ولي  اگر سخنم  راست  است ، چرا سيلي  مي زني ؟»
  سپس  «حنا» عيسي  را دست  بسته ، نزد «قيافا» فرستاد كه  او نيز كاهن  اعظم  بود.5  در حالي  كه  شمعون  پطرس  در كنار آتش  ايستاده  بود و خود را گرم  مي كرد، يك  نفر ديگر از او پرسيد: «تو از شاگردان  او نيستي ؟»
جواب  داد: «البته  كه  نيستم .»


  يكي  از خدمتكاران  كاهن  اعظم  كه  از خويشان  كسي  بود كه  پطرس  گوشش  را بريده  بود، گفت : «مگر من  خودم  تو را در باغ  با عيسي  نديدم ؟»
  باز پطرس  حاشا كرد. همان  لحظه  خروس  بانگ  زد.
 نزديك  صبح ، بازجويي  از عيسي  تمام  شد. پس  قيافا او را به  كاخ  فرماندار رومي  فرستاد. يهوديان  براي  اينكه  نجس  نشـوند، داخل  كاخ  نشدند، چون  اگر داخل  مي شدند ديگر نمي توانستند در مراسم  «عيد پِسَح » و مراسم  قرباني  شركت  كنند.  29  پس  فرماندار رومي  كه  نامش  «پيلاطوس » بود، بيرون  آمد و پرسيد: «اتهام  اين  شخص  چيست ؟ از دست  او چه  شكايت  داريد؟»


 جواب  دادند: «اگر مجرم  نبود، دستگيرش  نمي كرديم .» پيلاطوس  گفت : «پس  او را ببريد و مطابق  قوانين  مذهبي  خودتان  محاكمه  كنيد.»
گفتند: «ما مي خواهيم  او بر صليب  اعدام  شود و لازم  است  كه  دستور اين  كار را شما بدهيد.» اين  مطابق  پيشگويي  خود عيسي  بود كه  فرموده بود به  چه  ترتيبي  بايد بميرد.
 پيلاطوس  به  داخل  كاخ  برگشت  و دستور داد عيسي  را نزد او بياورند. آنگاه  از او پرسيد: «آيا تو پادشاه  يهود هستي ؟»


 عيسي  پرسيد: «منظورت  از "پادشاه " آن  است  كه  شما رومي ها مي گوييد يا پادشاهي  كه  يهوديان  منتظر ظهورش  هستند؟»
 پيلاطوس  گفت : «مگر من  يهودي  هستم  كه  اين  چيزها را از من  مي پرسي ؟ قوم  خودت  و كاهنانشان  تو را اينجا آورده اند. چه  كرده اي ؟»
 عيسي  فرمود: «من  يك  پادشاه  دنيوي  نيستم . اگر بودم ، پيروانم  مي جنگيدند تا در چنگ  سران  قوم  يهود گرفتار نشوم . پادشاهي  من  متعلق  به  اين  دنيا نيست .»
  پيلاطوس  پرسيد: «بهر حال  منظورت  اين  است  كه  تو پادشاهي ؟»


عيسي  فرمود: «بلي ، من  براي  همين  منظور متولد شده ام ، و آمده ام  تا حقيقت  را به  دنيا بياورم ؛ و تمام  كساني  كه  حقيقت  را دوست  دارند از من  پيروي  مي كنند.»
  پيلاطوس  گفت : «حقيقت  چيست ؟»


سپس  بيرون  رفت  و به  مردم  گفت : «او هيچ  جرمي  مرتكب  نشده  است ؛  39  ولي  رسم  اينست  كه  در هر «عيد پِسَح » يك  زنداني  را براي  شما آزاد كنم . اگر بخواهيد، حاضرم  "پادشاه  يهود" را آزاد كنم .»
ولي  مردم  فرياد زدند: «نه ، او را نمي خواهيم . باراباس  را مي خواهيم !» (باراباس  راهزن  بود.)

 
                                    انجیل یوحنا باب ۱۸
 
 
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1384ساعت 11:9  توسط یک مسیحی  | 

دعاي عيسي براي شاگردان

                                            

  وقتي  عيسي  سخنان  خود را به  پايان  رساند، بسوي  آسمان  نگاه  كرد و گفت : «پدر، وقت  موعود فرا رسيده  است . بزرگي  و جلال  پسرت  را آشكار كن  تا او نيز جلال  و بزرگي  را به  تو بازگرداند.  زيرا تو اختيار زندگي  تمام  مردم  دنيا را به  دست  او سپرده اي ؛ و او به  آن  عده اي  كه  به  او عطا كرده اي ، زندگي  جاويد مي بخشد.  و زندگي  جاويد از اين  راه  بدست  مي آيد كه  تو را كه  خداي  واقعي  و بي نظير هستي  و عيسي  مسيح  را كه  به  اين  جهان  فرستاده اي ، بشناسند.


 «بر روي  زمين  آنچه  را كه  به  من  محول  كرده  بودي ، انجام  دادم  تا باعث  بزرگي  و جلال  تو شوم .   وحال ، اي  پدر كه  در حضورت  ايستاده ام ، بزرگي  و جلال  مرا آشكار كن ، همان  بزرگي  و جلالي  كه  پيش  از آفرينش  جهان  نزد تو داشتم .


  «من  تو را به  اين  شاگردان  شناساندم . ايشان  در دنيا بودند و تو ايشان  را به  من  بخشيدي . در واقع  هميشه  از آن  تو بودند و تو ايشان  را به  من  دادي ؛ و هر چه  به  ايشان  گفتم  اطاعت  كردند.    حال ، مي دانند كه  هر چه  من  دارم ، هديه  توست .   هر دستوري  به  من  دادي ، به  ايشان  دادم  و ايشان  قبول  كردند و دانستند كه  من  از نزد تو به  اين  جهان  آمده ام  و ايمان  دارند كه  تو مرا فرستاده اي .


 «من  براي  مردم  دنيا دعا نمي كنم  بلكه  براي  اين  شاگردان  دعا مي كنم  كه  به  دست  من  سپرده اي ، چون  از آن  تو هستند.   هر چه  از آن  من  باشد متعلق  به  تو نيز هست ، و هر چه  از آن  تو باشد متعلق  به  من  هم  مي باشد. از اين  جهت ، ايشان  باعث  افتخار و سربلندي  منند.  بزودي  من  اين  جهان  را گذاشته ، نزد تو خواهم  آمد، ولي  ايشان  همين  جا مي مانند. پس  اي  پدر مقدس ، اين  شاگردان  را كه  به  دست  من  سپرده اي ، با توجهات  پدرانه ات  حفظ  فرما تا مانند من  و تو با هم  يكي  باشند و هيچيك  از ايشان  از دست  نرود.  

  تا وقتي  كه  در اين  دنيا بودم ، با قدرت  تو از ايشان  خوب  مواظبت  كردم  و تمام  كساني  را كه  به  من  سپردي ، حفظ  نمودم  بطوري  كه  هيچكدام  از دست  نرفت ، مگر آن  پسر جهنمي  كه  كتاب  آسماني  درباره  او پيشگويي  كرده  بود.
 «و حال ، نزد تو مي آيم . تا وقتي  كه  با آنان  بودم ، چيزهاي  بسيار به  ايشان  گفتم  تا از خوشي  من  لبريز باشند.    احكام  تو را به  ايشان  دادم . دنيا از آنان  نفرت  دارد، زيرا آنان  به  اين  دنيا تعلق  ندارند، چنانكه  من  ندارم .    نمي خواهم  كه  ايشان  را از دنيا ببري ، بلكه  مي خواهم  آنان  را از قدرت  شيطان  حفظ  كني .

  ايشان  نيز مانند من  از اين  دنيا نيستند.    كلام  راستي  خود را به  آنان  بياموز تا پاك  و مقدس  شوند.  همانطور كه  تو مرا به  اين  جهان  فرستادي ، من  نيز ايشان  را به  ميان  مردم  مي فرستم .   من  خود را وقف  آنان  كرده ام  تا در راستي  و پاكي  رشد كنند.


  «من  فقط  براي  اين  شاگردان  دعا نمي كنم ؛ براي  ايمان داران  آينده  نيز دعا مي كنم  كه  بوسيله  شهادت  ايشان  به  من  ايمان  خواهند آورد.   براي  تك تك  ايشان  دعا مي كنم  تا همه  با هم  يكدل  و يكرأي  باشند، همانطور كه  اي  پدر، من  و تو با هم  يكي  هستيم ؛ تا همچنانكه  تو در مني ، و من  در تو ايشان  نيز با ما يك  باشند، تا از اين  راه  مردم  جهان  ايمان  آورند كه  تو مرا فرستاده اي .


  «جلالي  را كه  به  من  بخشيدي  به  ايشان  داده ام ، تا آنان  نيز مانند ما يكي  گردند.    من  در ايشان  و تو در من ، تا به  اين  ترتيب  ايشان  نيز به  تمام  معنا با هم  يكي  باشند، و مردم  دنيا بدانند كه  تو مرا فرستاده اي  و بفهمند كه  ايشان  را دوست  داري ، به  همان  اندازه  كه  مرا دوست  داري .    پدر، مي خواهم  همه  آناني  كه  به  من  ايمان  مي آورند، در آينده  با من  باشند تا از نزديك  بزرگي  و جلال  مرا ببينند. تو به  من  جلال  دادي ، چون  حتي  پيش  از آفرينش  جهان  مرا دوست  مي داشتي .

  «اي  پدر خوب  و مهربان ، مردم  جهان  تو را نمي شناسند ولي  من  تو را مي شناسم  و اين  شاگردان  مي دانند كه  تو مرا فرستاده اي .   من  تو را به  ايشان  شناساندم  و باز هم  خواهم  شناسانيد تا آن  محبت  بي پاياني  كه  تو نسبت  به  من  داري  در ايشان  بوجود آيد و من  نيز در ايشان  باشم .»
 
                                  انجیل یوحنا باب ۱۷آیه ۱-۲۵
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1384ساعت 22:46  توسط یک مسیحی  | 

گفت عیسی ای پدر :از جرم اینا ن درگذر..

می کشد بر دوش خود

عیسی صلیب عصیان

وین چه سان دارد

محبت آن خدای مهربان

که ازل بوده خدا تا ابد باشد خدا

لیکن آمد تا به جای عصیان گردد جزا

تاج خاری را نگر  آن خطه نا مردمان

آن دومجرم را نگر عیسی فتاده بینشان

لیکن عیسی همچنان خاموش ماند وچیزی نگفت

راز هستی وخداوند ی خود درنهان

چون مسیحا بر صلیب جلجتا مصلوب شد

آسمان از شرم خود

تاریک وغم آلود شد

گفت عیسی ای پدر

از جرم اینان در گذ ر

چون نداستند وبا من ایچنین کردند

چون گناهان بشر بر جسم عیسی در نسشت

ذات قدوس پدر از روی عیسی روی بست

گفت عیسی ای پدر بهرچه ترکم کرده ای

 اوج دردم دیده ای

رویت زمن گردانده ا ی ...

....

عمر عیسی شد

تما م عاقبت جانش سپرد

ناله و شیون به پا شد

قلب عیسی جان خورد

جسم بی جانش کفن پیچ

اندرون قبر برفت

سنگ خارایی در قبرش نهاده  شد

 

....

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1384ساعت 14:9  توسط یک مسیحی  | 

عيسي از آينده سخن مي گويد

   «اين  امور را از هم  اكنون  به  شما مي گويم  تا وقتي  با مشكلات  روبرو مي شويد، ايمانتان  را از دست  ندهيد.   شما را از عبادتگاهها بيرون  خواهند راند و حتي  زماني  فرا خواهد رسيد كه  مردم  شما را خواهند كشت  به  خيال  اينكه  خدا را خدمت  مي كنند.  

  به  اين  علت  با شما اينچنين  رفتار خواهند كرد كه  نه  خدا را مي شناسند، و نه  مرا.    پس  در آن  موقع  به  ياد داشته  باشيد كه  خبر تمام  اين  پيش آمدها را از قبل  به  شما دادم . علت  اينكه  اين  موضوع  را زودتر به  شما نگفتم  اين  است  كه  خودم  با شما بودم .
«ولي  اكنون  نزد كسي  مي روم  كه  مرا فرستاد. اما گويي  هيچيك  از شما علاقه  ندارد كه  بداند منظور من  از اين  رفتن  و آمدن  چيست . حتي  تعجب  هم  نمي كنيد؛   در عوض  غمگين  و محزونيد. 

   رفتن  من  به  نفع  شماست ، چون  اگر نروم ، آن  روح  تسلي بخش  نزد شما نخواهد آمد. ولي  اگر بروم  او خواهد آمد، زيرا خودم  او را نزد شما خواهم  فرستاد. وقتي  او بيايد دنيا را متوجه  اين  سه  نكته  خواهد كرد: نخست  آنكه  مردم  همه  گناهكار و محكومند، چون  به  من  ايمان  ندارند. دوم  آنكه  پدر خوب  و مهربان  من  خدا، حاضر است  مردم  را ببخشد، چون  من  به  نزد او مي روم  و ديگر مرا نخواهيد ديد و براي  ايشان  شفاعت  مي كنم . سوم  آنكه  نجات  براي  همه  مهيا شده ، نجات  از غضب  و كيفر خدا، چون  فرمانـرواي  اين  دنيـا يعنـي  شيـطان  محـكوم  شده است .


 «بسيار چيزهاي  ديگر دارم  كه  بگويم ، ولي  افسوس  كه  حال  نمي توانيد بفهميد.    ولي  وقتي  روح القدس  كه  سرچشمه  همه  راستي ها است  بيايد، تمام  حقيقت  را به  شما آشكار خواهد ساخت . زيرا نه  از جانب  خود، بلكه  هر چه  از من  شنيده  است  خواهد گفت . او از آينـده  نيز شمـا را باخبر خـواهد ساخت .   او جلال  و بزرگي  مرا به  شما نشان  خواهد داد و با اين  كار باعث  عزت  و احترام  من  خواهد شد.    تمام  بزرگي  و جلال  پدرم  خدا از آن  من  است . وقتي  گفتم  جلال  و بزرگي  مرا به  شما نشان  مي دهد، منظورم  همين  بود.    بزودي  خواهم  رفت  و ديگر مرا نخواهيد ديد. ولي  بعد از مدت  كوتاهي  باز مي گردم  و دوباره  مرا خواهيد ديد!»


 بعضي  از شاگردان  او از يكديگر پرسيدند: «استاد چه  مي گويد؟ منظورش  از اين  سخن  چيست  كه  مي گويد: ديگر مرا نخواهيد ديد، ولي  بعد از مدت  كوتاهي  دوباره  مرا خواهيد ديد؟    منظورش  از"نزد پدر مي روم " چيست ؟  عيسي  متوجه  شد كه  شاگردان  مي خواهند از او سؤال  كنند. پس  فرمود: «مي پرسيد منظورم  چيست  كه  گفتم : ديگر مرا نخواهيد ديد، ولي  بعد از مدت  كوتاهي  خواهيد ديد؟  

  مردم  دنيا از رفتن  من  خوشحال  خواهند شد ولي  شما محزون  خواهيد گرديد و گريه  خواهيد كرد. ولي  وقتي  دوباره  مرا ببينيد، گريه  شما تبديل  به  شادي  خواهد شد.  همچون  زني  كه  درد مي كشد تا نوزادي  به  دنيا آورد؛ ولي  بعد از زايمان ، رنج  او به  شادي  تبديل  مي شود و درد را فراموش  مي كند، زيرا انسان  جديدي  به  دنيا آورده  است .    شما نيز اكنون  غمگين  مي باشيد، ولي  دوباره  شما را خواهم  ديد. آنگاه  شاد خواهيد شد و كسي  نمي تواند آن  شادي  را از شما بگيرد. 

   در آنموقع  ديگر از من  چيزي  نخواهيد خواست ، چون  واقعاً مي توانيد مستقيم  نزد «پدر» برويد، و به  نام  من ، هر چه  مي خواهيد از او دريافت  كنيد.    تابحال  به  نام  من  چيزي  نخواسته ايد. بخواهيد تا بيابيد و شاد شويد و شادي تان  كامل  گردد.  «اين  چيزها را با مَثَلها به  شما گفتم . ولي  وقتي  مي رسد كه  ديگر به  اين  كار احتياج  نخواهد بود و همه  چيز را به  روشني  درباره  پدرم  خدا به  شما خواهم  گفت .    آنگاه  به  نام  من  درخواستهايتان  را به  حضور پدر خواهيد آورد.

 البته  لازم  نيست  كه  من  سفارش  شما را به  پدر بكنم  تا آنچه  مي خواهيد به  شما بدهد؛   زيرا خود پدر، شما را دوست  دارد چونكه  شما مرا دوست  داريد و ايمان  داريد كه  من  از نزد پدرم  آمده ام .    بلي ، من  از نزد پدرم  خدا به  اين  دنيا آمده ام ، و حال  دنيا را مي گذارم  و نزد او باز مي گردم .»


  شاگردان  گفتند: «اكنون  آشكارا با ما سخن  مي گوييد و نه  با مَثَل .    حالا فهميديم  كه  شما همه  چيز را مي دانيد و احتياج  نداريد كسي  به  شما چيزي  بگويد. همين  براي  ما كافي  است  تا ايمان  بياوريم  كه  شما از نزد خدا آمده ايد.»

  عيسي  پرسيد: «آيا سرانجام  به  اين  موضوع  ايمان  آورديد؟    ولي  وقتي  مي رسد، و يا بهتر بگويم  همين  الان  رسيده  است  كه  شما مانند كاه  پراكنده  مي شويد و هركدام  به  خانه تان  برمي گرديد و مرا تنها مي گذاريد. ولي  من  تنها نيستم  چون  پدرم  با من  است .   اين  چيزها را گفتم  تا خيالتان  آسوده  باشد. در اين  دنيا با مشكلات  و زحمات  فراوان  روبرو خواهيد شد؛ با اينحال  شجاع  باشيد، چون  من  بر دنيا پيروز شده ام .»
 
                                  انجیل یوحنا باب ۱۶آیه ۱-۳۳
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1384ساعت 13:7  توسط یک مسیحی  | 

شناسی بنده ی خود را و دانی جمله خوی من ...

  

خداوندا تو آگاهی                    انتقال مستقیم

خداوندا تو آگاهی زاندک آرزوی من ...

شناسی بنده ی خود را و دانی جمله خوی من ...

بود مهرت زحد بیرون تو ای نیکو شبان من ...

چنین گفتی که آگاهی زدانه دانه موی من...

بود مهرت زحد بیرون تو ای نیکو شبان من...

 چنین گفتی که آگاهی زدانه دانه موی من...

گه فرسودگی وغم وزمان شادی عزت...

به درگاهت شتابانم که باز است آن به سوی من...

در این دنیا تو را دارم یگانه مهربان من ...

بود فخرم همه در تو٫  تو هستی آبرویم من...

در  این دنیا تو دارم یگانه مهربانم ...

بود فخرم همه بر تو تو هستی آبروی من ....

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1384ساعت 12:55  توسط یک مسیحی  | 

عيسي از نفرت مردم دنيا سخن مي گويد

                                              

                                      

        
  «شما مرا برنگزيديد، من  شما را برگزيدم  و شما را فرستادم  كه  برويد و دائم  ميوه هاي  خوب  بياوريد تا هر چه  مي خواهيد، با بردن  نام  من ، از پدرم  خدا بگيريد. از شما مي خواهم  كه  يكديگر را دوست  بداريد،    چون  مردم  دنيا از شما نفرت  خواهند داشت . اما بدانيد كه  پيش  از اينكه  از شما نفرت  كنند، از من  نفرت  داشته اند. 

   اگر به  دنيا دل  مي بستيد، دنيا شما را دوست  مي داشت . ولي  شما به  آن  دل  نبسته ايد، چون  من  شما را از ميان  مردم  دنيا جدا كرده ام . به  همين  دليل  از شما نفرت  دارند.    آيا بخاطر داريد چه  گفتم ؟ مقام  خدمتكار از اربابش  بالاتر نيست . پس  اگر مرا اذيت  كردند، شما را نيز اذيت  خواهند كرد واگر به  سخنان  من  گوش  ندادند، به  سخنان  شما نيز گوش  نخواهند داد.   

 مردم  دنيا شما را آزار و اذيت  خواهند كرد، از اينرو كه  شما از آن  منيد و همچنين  به  اين  دليل  كه  خدا را نمي شناسند، خدايي  كه  مرا فرستاده  است .


  «اگر من  به  دنيا نمي آمدم  و با مردم  سخن  نمي گفتم ، تقصيري  نمي داشتند. ولي  حال  كه  آمده ام ، ديگر براي  گناهانشان  عذر و بهانه اي  ندارند.   هر كه  از من  نفرت  دارد، از پدرم  نيز نفرت  دارد.  

  اگر من  در مقابل  چشمان  اين  مردم  كارهايي  نكرده  بودم  كه غير از من  كسي  تابحال  نكرده  بود، بي تقصير مي بودند؛ ولي  اينك  حتي  با ديدن  تمام  اين  معجزات ، باز از من  و از پدرم  نفرت  دارند؛    و با اين  كارشان  پيشگويي  تورات  را در باره  مسيح  عملي  مي كنند كه  مي گويد: بي جهت  از من  نفرت  دارند.

  «اما من  آن  روح  تسلي بخش  را به  كمك  شما خواهم  فرستاد. او سرچشمه  تمام  حقايق  است  و از طرف  «پدرم » آمده ، درباره  من  همه  چيز را به  شما خواهد گفت .    شما نيز بايد درباره  من  با تمام  مردم  صحبت  كنيد، چون  از ابتدا با من  بوده ايد.»
 
                                     انجیل یوحنا باب ۱۵ آیه ۱۶-۲۷
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384ساعت 19:48  توسط یک مسیحی  | 

درخواست‌ تعليم‌ الهي‌


  عشقی تازه در قلبم                  انتقال مستقیم

اي‌  خداوند ، بسوي‌ تو جان‌ خود را برمي‌افرازم‌. اي‌ خداي‌ من‌، بر تو توكل‌ مي‌دارم‌؛    پس‌ مگذار كه‌ خجل‌ بشوم‌ و دشمنانم‌ بر من‌ فخر نمايند.    بلي‌، هر كه‌ انتظار تو مي‌كشد خجل‌ نخواهد شد. آناني‌ كه‌ بي‌سبب‌ خيانت‌ مي‌كنند خجل‌ خواهند گرديد.


  اي‌  خداوند ، طريق‌هاي‌ خود را به‌ من‌ بياموز و راههاي‌ خويش‌ را به‌ من‌ تعليم‌ ده‌.   مرا به‌ راستيِ خود سالك‌ گردان‌ و مرا تعليم‌ ده‌ زيرا تو خداي‌ نجات‌ من‌ هستي‌. تمامي‌ روز منتظر تو بوده‌ام‌.    اي‌  خداوند ، احسانات‌ و رحمت‌هاي‌ خود را بياد آور چونكه‌ آنها از ازل‌ بوده‌ است‌.   خطاياي‌ جواني‌ و عصيانم‌ را بياد مياور

 

اي‌ خداوند  به‌ رحمت‌ خود و به‌ خاطر نيكويي‌ خويش‌ مرا ياد كن‌.     خداوند  نيكو و عادل‌ است‌، پس‌ به‌ گناه‌كاران‌ طريق‌ را خواهد آموخت‌.   مسكينان‌ را به‌ انصاف‌ رهبري‌ خواهد كرد و به‌ مسكينان‌ طريق‌ خود را تعليم‌ خواهد داد.   همه‌ راههاي‌  خداوند  رحمت‌ و حق‌ است‌ براي‌ آناني‌ كه‌ عهد و شهادات‌ او را نگاه‌ مي‌دارند.

 

  اي‌  خداوند  به‌ خاطر اسم‌ خود، گناه‌ مرا بيامرز زيرا كه‌ بزرگ‌ است‌.  كيست‌ آن‌ آدمي‌ كه‌ از  خداوند  مي‌ترسد؟ او را بطريقي‌ كه‌ اختيار كرده‌است‌ خواهد آموخت‌.   جان‌ او در نيكويي‌ شب‌ را بسر خواهد برد و ذريت‌ او وارث‌ زمين‌ خواهند شد.    سرّ  خداوند  با ترسندگان‌ او است‌ و عهد او تا ايشان‌ را تعليم‌ دهد.

 

  چشمان‌ من‌ دائماً بسوي‌  خداوند  است‌ زيرا كه‌ او پايهاي‌ مرا از دام‌ بيرون‌ مي‌آورد.  بر من‌ ملتفت‌ شده‌، رحمت‌ بفرما زيرا كه‌ منفرد و مسكين‌ هستم‌.    تنگيهاي‌ دل‌ من‌ زياد شده‌ است‌. مرا از مشقت‌هاي‌ من‌ بيرون‌ آور.   بر مسكنت‌ و رنج‌ من‌ نظر افكن‌ و جميع‌ خطايايم‌ را بيامرز.

 

    بر دشمنانم‌ نظر كن‌ زيرا كه‌ بسيارند و به‌ كينة‌ تلخ‌ به‌ من‌ كينه‌ مي‌ورزند.جانم‌ را حفظ‌ كن‌ و مرا رهايي‌ ده‌ تا خجل‌ نشوم‌ زيرا بر تو توكل‌ دارم‌.   كمال‌ و راستي‌ حافظ‌ من‌ باشند زيرا كه‌ منتظر تو هستم‌.  اي‌ خدا، اسرائيل‌ را خلاصي‌ ده‌، از جميع‌ مشقت‌هاي‌ وي‌.

مزامیر باب ۲۵

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم اسفند 1384ساعت 5:37  توسط یک مسیحی  | 

عيسي به شاگردان تعليم مي دهد كه با او پيوند داشته باشند


  «من  تاكِ حقيقـي  هستـم  و پدرم  باغبان است .   او هر شاخه اي  را كه  ميوه  ندهد، مي بُرَد و شاخه هايي  را كه  ميوه  مي دهند، اصلاح  مي كند تا ميوه  بيشتري  بدهند.   بوسيله  احكامي  كه  به  شما دادم ، خدا شما را اصلاح  و پاك  كرده  است  تا قوي تر و مفيدتر باشيد.    در من  بمانيد و بگذاريد من  هم  در شما بمانم . زيرا وقتي  شاخه  از درخت  جدا شود، ديگر نمي تواند ميوه  بدهد. شما نيز جدا از من  نمي توانيد بارور و مفيد باشيد.
  

«بله ، من  تاك  هستم ، شما نيز شاخه هاي  من . هر كه  در من  بماند و من  نيز در او، ميوه  فراوان  مي دهد، چون  جدا از من  هيچ  كاري  از شما ساخته  نيست .    اگر كسي  از من  جدا شود، مانند شاخه اي  بيفايده  آن  را مي بُرَند، دور مي اندازند و آن  شاخه  خشكيده  مي شود؛ سپس ، آن  را با ساير شاخه ها جمع  مي كنند و در آتش  مي سوزانند.    ولي  اگر در من  بمانيد و از كلام  من  اطاعت  كنيد، هر چه  بخواهيد به  شما داده  خواهد شد.    شاگردان  واقعي  من  محصول  فراوان  مي دهند و اين ، باعث  بزرگي  و جلال  پدرم  خدا مي شود.


 «همانطور كه  پدر مرا دوست  دارد، من  نيز شما را دوست  دارم ، پس  در محبت  من  بمانيد.   اگر از كلام  من  اطاعت  نماييد، در محبت  من  خواهيد ماند، درست  همانگونه  كه  من  از احكام  پدرم  اطاعت مي نمايـم  و در محبت  او مي مانم .   اين  را گفتم  تا شما نيز از شادي  من  لبريز شويد؛ بلي ، تا مالامال  از خوشي  گرديد.    از شما مي خواهم  كه  به  همان  اندازه  كه  من  شما را دوست  مي دارم ، شما نيز يكديگر را دوست  بداريد. 

  بزرگترين  محبتي  كه  شخص  مي تواند در حق  دوستانش  بكند، اين  است  كه  جان  خود را در راه  ايشان  فدا سازد. محبت  را بايد اينچنين  سنجيد.   و شما دوستان  منيد اگر آنچه  مي گويم  اطاعت  كنيد.   ديگر شما را «بنده » نمي خوانم ، چون  معمولاً بنده  مورد اعتماد اربابش  نيست . من  شما را «دوستان  خود» مي خوانم ، به  اين  دليل  كه  به  شما اعتماد كرده ، هر چه  پدرم  به  من  گفته  است ، همه  را به  شما گفته ام .

                            انجیل یوحنا باب ۱۵ آیه۱-۱۵

+ نوشته شده در  شنبه بیستم اسفند 1384ساعت 8:47  توسط یک مسیحی  | 

پدر!

     

 

خدا ملجأ و قوت من است     انتقال مستقیم     

        

(ای خداوند ٫ به تو پناه آورده ام نگذار سرافکنده شوم ٫تو خدایی عادل هستی ٫ پس مرانجات ده٫ به دعای من گوش ده٫ مرانجات بخش .پناهگاهی مطمئن وخانه ای حصاردار برای من باش و مرا بر هان! تو جان وپناه وسنگرمن هستی ٫ به خاطر نام خود مرا رهبری وهدایت کن! مزامیر ۲:۳۱-۱)

 

 

هللویا ای پدر آسمانی :

تو را شکرمی کنم خداوند ...مسیح تولد دوباره ی ما  آن هنگامی بود که تورا دیدیم ای پدر آسمانی تورا شکر میکنیم که در میان ماحضور داری چراکه خود گفتی هرگاه دویا چند نفر در نام من دعا کنند من در میان آنها حضور خواهم داشت...

با ایمان در دعا میطلبیم ای نجات دهنده وتسلی دهنده ی دلهای مشوش ...خود گفته ای که دردعا باایمان بطلبید داده خواهد شد...بکوبید بازخواهد شد .بجویید داده خواهد شد.

پدرجان! دوست خوبم : آلبرث را به پای صلیب مقدس تومی آورمپدر عزیزم فرزندت را با آغوش باز بپذیر چراکه او آن هنگام که بر قلب او کوبیدی درب را برای توگشود...

پدر ازتو میخواهم که درامتحانات او راتنها نگذاری ... به اوبرکت وقت عطاکنی وذهن وفکر اورا برای فراگیری علم باز کن !و به او سلامتی عطا کن!چرا که او با علاقه اراده خود را به توسپرده ...

پدر توهیچ گاه برای فرزند  خود بد رانخواهی و به او ازتمامی عطایا و فیض خود عطا کن !پدر بر روح وجان او روح القدس را بریز لمس کن وپری روح القدس را به او عطا کن!پدر او  را درامتحانات موفق کن! تا بدین وسیله خدمت روحانی تو را بجا آورد...

پدرکمک کن تا او به هدف نیک ومقدسش برسد وراه را برای او هموارکن!در نام پر محبتت عیسی مسیح طلبیدم .آمین که محقق شود!

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم اسفند 1384ساعت 21:2  توسط یک مسیحی  | 

آخرین سخنان عیسی

  «خاطرتان  آسوده  باشد. شما كه  به  خدا ايمان  داريد، به  من  نيز ايمان  داشته  باشيد. و  نزد پدر من  خدا، جا بسيار است . من  مي روم  تا آن  جا را براي  شما آماده  كنم . وقتي  همه  چيز آماده  شد، باز خواهم  گشت  و شما را خواهم  برد، تا جايي  كه  من  هستم  شما نيز باشيد. اگر غير از اين  بود، بطور واضح به  شما مي گفتم .
 «شما مي دانيد من  كجا مي روم  و مي دانيد چگونه  به  آنجا بياييد.»
 توما گفت : «نه ، نمي دانيم ، ما اصلاً خبر نداريم  شما كجا مي رويد؛ پس  چطور مي توانيم  راه  را پيدا كنيم ؟»
  عيسي  به  او فرمود: «راه  منم ، راستي  منم ، زندگي  منم . هيچ  كس  نمي تواند به  خدا برسد مگر بوسيله  من .
  «اگر مي دانستيد من  كيستم ، آنگاه  مي دانستيد پدرم  كيست . اما از حالا به  بعد، او را مي شناسيد و او را ديده ايد.»
  فيليپ  گفت : «خداوندا، پدر را به  ما نشان  دهيد كه  همين  براي  ما كافي  است .»
  عيسي  جواب  داد: «فيليپ ، آيا بعد از تمام  اين  مدتي  كه  با شما بوده ام ، هنوز هم  نمي داني  من  كيستم ؟ هر كه  مرا ببيند، خداي  پدر را ديده  است . پس  ديگر چرا مي خواهي  او را ببيني ؟    آيا ايمان  نداري  كه  من  در خداي  پدر هستم  و او در من  است ؟ سخناني  كه  مي گويم ، از خودم  نيست  بلكه  از پدر من  خداست  كه  در من  ساكن  است ؛ و اوست  كه  اين  كارها را مي كند.  

 فقط  ايمان  داشته  باش  كه  من  در خداي  پدر هستم  و او در من  است ؛ و گرنه  بخاطر اين  معجزات  بزرگ  كه  از من  ديده اي ، به  من  ايمان  آور.    اينكه  مي گويم  عين  حقيقت  است : هر كه  به  من  ايمان  بياورد، مي تواند همان  كارهايي  را بكند كه  من  كرده ام  و حتي  بزرگتر از اينها نيز بكند، چون  من  نزد «پدرم » باز مي گردم . شما مي توانيد به  نام  من ، هر چيزي  از خدا درخواست  كنيد، و من  آن  را به  شما خواهم  داد. چون  من  كه  فرزند خدا هستم  هر چه  براي  شما انجام  دهم ، باعث  بزرگي  و جلال  خدا خواهد شد.   بلي ، به  نام  من  هر چه  لازم  داريد بخواهيد تا به  شما عطا كنم .  اگر مرا دوست  داريد، آنچه  مي گويم  اطاعت  كنيد. 

  و من  از «پدرم » درخواست  خواهم  كرد تا پشتيبان  و تسلي بخش  ديگري  به  شما عطا نمايد كه  هميشه  با شما بماند.    اين  پشتيبان  و تسلي بخش  همان  روح  القدس  است  كه  شما را با تمام  حقايق  آشنا خواهد كرد. مردم  دنيا به  او دسترسي  ندارند، چون  نه  در جستجوي  اوهستند و نه  او را مي شناسند. ولي  شما در جستجوي  او هستيد و او را مي شناسيد، چون  او هميشه  با شماست  و در وجودتان  خواهد بود.
  «در طوفانهاي  زندگي ، شما را يتيم  و بي سرپرست  نخواهم  گذاشت  و به  كمك  شما خواهم  آمد.    براي  مدت  كوتاهي  از اين  دنيا خواهم  رفت  ولي  حتي  در آن  هنگام  نيز با شما خواهم  بود، زيرا دوباره  زنده  خواهم  شد و چون  من  زنده ام  شما نيز خواهيد زيست .  وقتي  زندگي  را از سر گيرم ، خواهيد دانست  كه  من  در خداي  پدر هستم  و شما در من  هستيد و من  نيز در شما هستم .  

  كسي  مرا دوست  دارد كه  آنچه  مي گويم  اطاعت  كند؛ و چون  مرا دوست  دارد، پدرم  خدا نيز او را دوست  خواهد داشت  و من  نيز او را دوست  خواهم  داشت  و خود را به  او نشان  خواهم  داد.»
  يكي  از شاگردان  او به  اسم  يهودا (البته  نه  يهوداي  اِسخريوطي ) پرسيد: «اي  استاد، چرا خود را فقط  به  شاگردانتان  نشان  مي دهيد ولي  به  مردم  دنيا نشان  نمي دهيد؟»
  عيسي  جواب  داد: «من  خود را فقط  به  كساني  نشان  مي دهم  كه  مرا دوست  مي دارند و هر چه  مي گويم  اطاعت  مي كنند. پدرم  خدا نيز ايشان  را دوست  دارد و ما نزد ايشان  آمده ، با ايشان  زندگي  خواهيم  كرد.    اگر كسي  مرا دوست  نداشته  باشد، كلام  مرا اطاعت  نخواهد كرد. سخناني  كه  مي شنويد، از من  نيست ، بلكه  از پدري  است  كه  مرا فرستاده  است .    اين  چيزها را اكنون  كه  با شما هستم ، مي گويم . 

  ولي  وقتي  پدر «تسلي بخش » را به  جاي  من  فرستاد، منظورم  همان  روح القدس  است ، او همه  چيز را به  شما تعليم  خواهد داد؛ درضمن  هر چه  من  به  شما گفته ام ، به  يادتان  خواهد آورد.
«من  هديه اي  نزد شما مي گذارم  و مي روم . اين  هديه ، آرامش  فكر و دل  است . آرامشي  كه  من  به  شما مي دهم ، مانند آرامش هاي  دنيا بي دوام  و زودگذر نيست . پس  آسوده  خاطر باشيد! نترسيد!    فراموش  نكنيد چه  گفتم ؛ گفتم  كه  مي روم  و زود بازمي گردم . اگر واقعاً مرا دوست  داشته  باشيد، از اين  خبر شادخواهيد شد، چون  نزد پدرم  خدا مي روم  كه  از من  بزرگتر است .   من  همه  چيز را از پيش  به  شما گفتم  تا وقتي  واقع  مي شود، به  من  ايمان  آوريد.

  «ديگر فرصت  زيادي  نمانده  است  تا باز با شما سخن  گويم ، زيرا شيطان  كه  فرمانرواي  اين  دنياست ، نزديك  مي شود. البته  در برابر من  هيچ  قدرتي  ندارد.  من  آزادانه  آنچه  «پدر» از من  مي خواهد مي كنم  تا مردم  دنيا بدانند كه  من  چقدر پدرم  خدا را دوست  دارم .

«برخيزيد از اينجا برويم .»
 
 
انجیل یوحنا باب ۱۴
+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم اسفند 1384ساعت 11:34  توسط یک مسیحی  | 

راز دواینچی در شام آخر

                                        

 

اثر معروف داوینچی تنها ۱۲ سال بعد از تابلوی مریم عذرا یا مونالیزا خلق شد. از آن پس پیوسته در مقام توصیف کلاسیک  از آرمانهای نقاشی رنسانس مترقی شناخته شده است. .متاسفانه این نقاشی دیواری مشهور چند سال بعد از اتمام کار روبه فساد وانهدام گذاشت...http://upload.wikimedia.org/wikipedia/commons/8/85/The_Last_Supper_Da_Vinci.jpg

 

ونقاش که از محدودیتهای سنتی اسلوب نقاشی بر روی دیوار ناراضی بود به آزمایش نقاشی با رنگ روغن و رنگ لعابی پرداخت٫ که آن هم درست به دیوار نچسبیدوبی نتیجه ماند..

امروزه ما نیازمند کوشش شدید نیروی تخیلمان هستیم تابتوانیم  شکو ه اصلی آن اثر را مجسم کنیم : http://www.hamvatansalam.com/news53185.html

 

با این حال آنچه باقی ماند به خوبی از عهده ی وصف بسیار ی نفوذ آن بر می آید..

چون ترکیب هنری به صورت کلی واحد در نطر اوریم از استواری معتدل آن دچار شگفتی میشویم ... وانگاه پی میبریم که این تعادل با سازش یافتن انگیزه هایی متباین است.حتی متضاد بوجود آمده است.

بدان گونه که درمیان آثار گذشتگان  نظیری نمیتوان یافت .مقایسه ای در  میان آثر لئوناردو وشام واپسین کاستانیو که مدت نیم قرن پیش نقاشی شده بودو نکات جالبی به ما میاموزد. در هردو مورد صحنه پردازی فضایی چو ن ضمیمه ای الحاق شده بر اتاق واقعی غذا خوری می نمایند٫ اما معماری کاستانیو به طرزی عجیب اثری خفقان آور بر روی هیاکل دارد٫ وحال آنکه معماری  لئوناردو با وجود عمق بیشتر ش چنین اثری ندارد ودلیل آن هنگامی در نظرمان میشودکه در یابیم در اثر پیشین فضای سه بعدی خود مختارانه تصور شده است وبه عبارت دیگر فضای صحنه در آنجا وجود میداشته است قبل از اینکه هیاکل قدم به درون آن گذارند -که بدان ترتیب که میتوانست هر گروه دیگری از شام-خوران را درخود جای داد ه باشد.

بر عکس لئوناردو کار خود را با ترکیب کردن هیاکش آغاز کرده است و به تدریج معماری را صرفآ چون عنصری نگهدارنده بر آن ضمیمه ساخته است. نقطه ی تلاقی

مرکزی که بر دیده ما از درونخانه حکومت میکند- در پشت سر مسیح و درست در مسط تصویر واقع شده ٫ ودر نتیجه حاوی بار گرانی از معنای رمزی است.

به همین ترتیب خاصیت رمزی درگاه بزرگ دیوار کاملا آشکار است ٫ زیرا سنتوری هلالی شکل .بر جسته چون هاله ای به گرد سر مسیح قرار گرفته است.پس مشاهده می کنیم که چوب بست سه بعدی صحنه ها با هیکل ها ارتباطی اساسی یافته است.نه چون عنصری که از پیش وجود میداشته مستقل باشد.

برای درک اهمیت حیاتی این ارتباط کافی است ثلث بالای تصویر را بپوشانید که در حال ترکیبهنری خاصیت کتیبه ای مییابد. وگروه بندی حواریون وضوح خو درا از دست میدهند٫ وشکل سه گوش واستوار بالاتنها به جای انکه عاملی جسمانی وروحانی منشا اثر باشد حالتی خموده وانفعال پذیر به خود میگیرد.چناچه معلوم است منجی کلمات چون یکی از  شما مرا تسلیم دشمن خواهد ساخت ..

.حواریون میپرسند:مسیحا آیا آن منم؟

لئوناردو به تعبیر لفظی از روایت انجیلی اکتفا نکرده است٫ زیرا همه ی حواریون را درسمت مقابل میز غذا خوری ٫ یعنی فضایی که برای تعدادشان کافی نیست٫ مجتمع ساخته است.(به دلیل نگرش که داشته وکسی رانمیخواسته از پشت سر نشان دهد)مسلما نیت وی بر این بوده که موضوع خود را از حالت مادی متراکم سازد وگروهی انبوه از هیاکل بوجود آورد

همانطور که خواسته است از لحاظ روحانی به چندین رابطه ی معنوی اشاره کند.حالت مسیح تجسمی است از تمکین وی دربرابر اراده ربانی ورضا مندی به جان نثاری ...همچنانکه اشاره است به اقدام اساسی وی در هنگام شام واپسین یعنی برقرارساختن آیین عشای ربانی :

(و چون ایشان به تناول پرداختند٫ عیسی تکه نانی برداشت.. .وان را به حواریون داد وگفت .بگیرید وبخورید.این جسم من است.وسپس جام را برداشت ... درحالی که میگفت همگان از این بنوشید که خون من است...)

حواریون به شنیدن این سخنان واکنشی از خود نشان نمیدهند٫ بلکه هر یک به نحوی شخصیت خویش وارتباط باطنی اشان را با منجی آشکار میشازند.(مشاهده میکنیم که در اینجا دیگر هیکل یهودا با بقیه ی حواریون چون کاستانیو جدا ننموده بلکه نیم رخ تیره وخایف اوست که وی را چنانکه باید ازدیگران مجزا میسازد.)

آنها همه مظاهری هستند از عقیده ای که نقاش در یکی از دفترهای یادداشتش به بیان آورده است.

مبنی براینکه عالترین ودشوارترین هدف نقاشی توصیف نیت روح به وسیله ی حرکات واطواربدن است..ونه درنامیش حالات عاطفی زود گذر بلکه دروصف چگونگی جیات درونی انسان به طور کلی ٫ باید به مورد اجرا گذاشت

 

                           تاریخ هنر جنسن : فصل رنسانس پیشرفته صفحه ی ۳۵۲

                           

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اسفند 1384ساعت 5:40  توسط یک مسیحی  | 

عيسي خيانت يهودا را پيشگويي مي كند(شام آخر )

 

                                                     


  «اين  را به  همه  شما نمي گويم ، چون  تك تك  شما را كه  انتخاب  كرده ام ، خوب  مي شناسم . كتاب  آسماني  مي گويد: "كسي  كه  با من  نان  خورده  است ، به  من  خيانت  مي كند." و اين  همين  الان  واقع  مي شود.  اين  را به  شما مي گويم  تا وقتي  واقع  شد، به  من  ايمان  بياوريد.  بدانيد كه  هركس  فرستاده  مرا قبول  كند، مرا پذيرفته  است  و آنكه  مرا قبول  كند فرستنده  من  يعني  خداي  پدر را پذيرفته  است .»
پس  از اين  سخن ، عيسي  بشدت  محزون  شد و با دلي  شكسته  گفت : «حقيقت  اين  است  كه  يكي  از شما به  من  خيانت  خواهد كرد.»
  شاگردان  مات  و مبهوت  به  يكديگر نگاه  مي كردند و در حيرت  بودند كه  عيسي  اين  را در باره  چه  كسي  مي گويد.   شاگردي  كه  معمولاً سر رو سينة  عيسي  مي گذاشت  و عيسي  او را بسيار محبت  مي نمود، كنار عيسي  نشسته  بود.    شمعون  پطرس  به  او اشاره  كرد تا بپرسد كيست  كه  دست  به  چنين  كار وحشتناكي  مي زند.  پس ، آن  شاگرد به  عيسي  نزديكتر شد و پرسيد: «خداوندا، آن  شخص  كيست ؟»
  فرمود: «آن  كسي  است  كه  يك  لقمه  مي گيرم  و به  او مي دهم .» آنگاه  لقمه اي  گرفت  و آن  را به  يهودا پسر شمعون  اسخريوطي  داد.   به  محض  اينكه  لقمه  از گلوي  يهودا پايين  رفت ، شيطان  داخل  او شد.
پس  عيسي  به  او فرمود: «عجله  كن  و كار را به  پايان برسان !»   هيچكس  به  هنگام  شام  منظور عيسي  را نفهميد.   فقط  بعضي  گمان  كردند كه  چون  پول  دست  يهودا بود، عيسي  به  او دستور داد كه  برود و خوراك  بخرد و يا چيزي  به  فقرا بدهد.
  يهودا لقمه  را خورد و فوراً برخاست  و در تاريكي  شب  بيرون  رفت .
  به  محض  اينكه  يهودا از اطاق  خارج  شد، عيسي  فرمود: «وقت  من  تمام  شده  است . بزودي  جلال  خدا مرا فرا خواهد گرفت  و آنچه  براي  من  پيش  مي آيد، باعث  جلال  و ستايش  خدا خواهد شد.   خدا نيز بزودي  بزرگي  و جلال  خود را به  من  خواهد داد.  اي  فرزندان  من  كه  برايم  بسيار عزيز هستيد، چقدر اين  لحظات  كوتاهند. بزودي  بايد شما را بگذارم  و بروم . آنگاه  همانطور كه  به  سران  قوم  يهود گفتم ، همه  جا بدنبال  من  خواهيد گشت ، اما مرا نخواهيد يافت  و نخواهيد توانست  به  جايي  كه  مي روم ، بياييد.
  «پس  حال ، دستوري  تازه  به  شما مي دهم : يكديگر را دوست  بداريد همانگونه  كه  من  شما را دوست  مي دارم .    محبت  شما به  يكديگر، به  جهان  ثابت  خواهد كرد كه  شما شاگردان  من  مي باشيد.»  شمعون  پطرس  پرسيد: «استاد، شما كجا مي خواهيد برويد؟»
عيسي  جواب  داد: «حال ، نمي تواني  با من  بيايي ، ولي  بعد بدنبالم  خواهي  آمد.»
پطرس  پرسيد: «استاد، چرا نمي توانم  حالا بيايم ؟ من  حتي  حاضرم  جانم  را فداي  شما كنم .»

  عيسي  جواب  داد: «تو جانت  را فداي  من  مي كني ؟ همين  امشب  پيش  از بانگ  خروس ، سه  بار مرا انكار كرده ، خواهي  گفت  كه  مرا نمي شناسي .»
 
انجیل یوحنا باب ۱۳ آیه ۱۸-۳۸
                          
+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم اسفند 1384ساعت 8:46  توسط یک مسیحی  | 

من از انجیل تو عاری ندارم....!

      

من از انجیل تو عاری ندارم...                                                              

بر بامی  تو آغاز  صاحب من

اگر خواهی غلامی آن من هستم

مسیحم منجیم آرام جانم

 که چون هستی پدر فرزند من هستم

تو قاضی رحیم   و عادل هستی

به پیشت  آورد  دادش من هستم

تو معبودم چون بگذشتی زشهری

 به دروازه نشنین شهر من هستم

من از انجیل تو عاری ندارم

 به جز تو رهبری دیگری نخواهم

اگر دنیا کند طغیان به جانم

چو دلداده شوم رسوایانم

من از انجیل تو عاری ندارم

تو بره بی گناه بر روی داری

چو محکمی شوم آزاد من هستم

اگر دنبال  تو هیچ کس نیاید

چون دیوانه به دنبالت من هستم

تو سلطانی  تو تخت پادشاهی

اگر خواهی دلیلت آن من هستم

تو نیکو با صداقت راز داری

تمام راز دلگویت من هستم

من از انجیل تو عاری ندارم بجز تو رهبری دیگر نخواهم

اگر دنیا کند طغیان به جانم ...

چو دلداه شوم رسوایانم

من از انجیل تو عاری ندارم .............

بر بامی  تو آغاز  صاحب من

اگر خواهی غلامی آن من هستم

مسیحم منجیم آرام جانم

 که چون هستی پدر فرزند من هستم

 

 

عزیزم  مهربان محبوب جانم

تو محبوبی  و من عاشقت هستم

تو خوبم شاه من شیرین زبانم

تو استادی منم شاگرد هستم....

من از انجیل تو عاری ندارم

به جز تو رهبری دیگری خواهم...

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم اسفند 1384ساعت 6:48  توسط یک مسیحی  | 

بانوی مقدس..!

 

 

(گرچه من آکاتولیک نیستم ولی این موضوع برایم جالب بود... )

برنادت ـ‌ دختری که حضرت مريم را می بيند.

ماجرا کاملأ حقيقيست.

   برنادت در سال ۱۸۴۴ در جنوب فرانسه بدنيا آمد و در سال ۱۸۷۹  در گذشت.

۳۰ سال بعد از فوت نبش قبر وی را می کنند و تابوت را بيرون می آورند.

صحنه عجيبی ديده می شود، بدن برنادت  بعد  از گذشت ۳۰ سال سالم مانده بود.

امروز جسد برنادت در يک کليسا و در يک محفظه شيشه ای  نگهداری می شود.

   علاقه مندان برای کسب اطلاعات بيشتر می توانند به سايتهای زير مراجعه کنند.

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم اسفند 1384ساعت 11:58  توسط یک مسیحی  | 

عيسي به شاگردان درس فروتني مي دهد

 

                             In Humility by Simon Dewey     

                          لبیک ای خداوند مرا هم بفرست   انتقال مستقیم

شب  «عيد پِسَح » فرا رسيد و عيسي  با شاگردان  خود بر سر سفره  شام  نشست . عيسي  مي دانست  كه  اين  آخرين  شب  عمر او بر زمين  است  و بزودي  نزد خداي  پدر به  آسمان  باز خواهد گشت ، بنابراين  محبت  خود را به  كمال  به  شاگردانش  نشان  داد. شيطان  كه  يهوداي  اِسخريوطي  (پسر شمعون ) را از قبل  فريب  داده  بود تا به  عيسي  خيانت  كند، در وقت  شام  به  فكر او انداخت  تا در همان  شب  نقشه  خود را عملي  سازد.
عيسي  مي دانست  كه  خدا اختيار همه  چيز را به  دست  او سپرده  است  و از نزد خدا آمده  و بار ديگر به  نزد او باز مي گردد.  پس ، از سرشام  برخاست ، لباس  خود را درآورد، حوله اي  به  كمر بست ،   آب  در لگن  ريخت  و به  شستن  پايهاي  شاگردان  و خشك  كردن  آنها با حوله  پرداخت .    وقتي  به  شمعون  پطرس  رسيد، پطرس  به  او گفت : «استاد، شما نبايد پايهاي  ما را بشوييد.»

                                              
عيسي  جواب  داد: «اكنون  علت  كار مرا درك  نمي كني ؛ ولي  يك  روز خواهي  فهميد.»
 پطرس  باز اصرار كرد: «نه ، هرگز نمي گذارم  شما پاهاي  مرا بشوييد.»
عيسي  فرمود: «اگر نگذاري ، رابطه مان  قطع  مي شود.»
  پطرس  باعجله  گفت : «پس  حالا كه  اينطور است ، نه  فقط  پا، بلكه  دست  و صورتم  را نيز بشوييد.» 


 عيسي  جواب  داد: «كسي  كه  تازه  حمام  كرده ، فقط  كافي  است  كه  پايهاي  خود را بشويد تا تمام  بدنش  پاكيزه  شود. شما نيز پاكيد ولي  نه  همه .»   چون  عيسي  مي دانست  چه  كسي  به  او خيانت  خواهد كرد؛ از اين  جهت  گفت  كه  همه  شاگردان  پاك  نيستند.
  پس  از آنكه  پاهاي  شاگردان  خود را شست ، لباس  خود را پوشيد و سر ميز شام  نشست  و پرسيد: «آيا فهميديد چرا اين  كار را كردم ؟    شما مرا استاد و خداوند مي خوانيد، و درست  مي گوييد چون  همينطور نيز هست .   حال ، اگر من  كه  خداوند و استاد شما هستم ، پاهاي  شما را شستم ، شما نيز بايد پاهاي  يكديگر را بشوييد.    من  به  شما سرمشقي  دادم  تا شما نيز همينطور رفتار كنيد.   چون  مسلماً خدمتكار از اربابش  بالاتر نيست  و قاصد نيز از فرستنده اش  مهم تر نمي باشد.    در زندگي ، سعادت  در اين  است  كه  به  آنچه  مي دانيد، عمل  كنيد.»

 

                                     انجیل یوحنا باب ۱۳آیه ۱-۱۷

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم اسفند 1384ساعت 9:28  توسط یک مسیحی  | 

عيسي وارد اورشليم مي شود

             

                                    Triumphal Entry by Harry Anderson               

            ای دوست بیا                    انتقال مستقیم           



  روز بعد، در تمام  شهر خبر پيچيد كه  عيسي  به  اورشليم  مي آيد. پس ، جمعيت  انبوهي  كه  براي  مراسم  عيد آمده  بودند،    با شاخه هاي  نخل  به  پيشواز او رفتند، درحالي  كه  فرياد مي زدند:
«مَقدَمت  مبارك ، اي  نجات  دهنده ! زنده  باد پادشاه  اسرائيل ! درود بر تو اي  فرستاده  خدا!»
  عيسي  نيز كرّه  الاغي  يافت  و بر آن  سوار شد، همانگونه  كه  در پيشگويي  كتاب  آسماني  آمده  است  كه :   «اي  قوم  اسرائيل  از پادشاهت  نترس ، چون  او با فروتني  سوار بر كرّه  الاغ  مي آيد!»
  شاگردان  او در آن  زمان  متوجه  اين  پيشگويي  نشدند، ولي  بعد از اين  كه  عيسي  به  جلال  خود در آسمان  بازگشت ، پي  بردند كه  تمام  پيشگويي هاي  كتاب  آسماني ، در مقابل  چشمانشان ، يكي  پس  از ديگري  واقع  شده  است .
 در بين  جمعيت ، كساني  كه  زنده  شدن  ايلعازر را به  چشم  خود ديده  بودند، آن  را براي  ديگران  تعريف  مي كردند.   در واقع  بخاطر همين  معجزه  بزرگ  بود كه  مردم  با چنان  شور و حرارت  به  پيشواز او رفتند.
 فريسي ها به  يكديگر گفتند: «ديگر از ما كاري  ساخته  نيست . ببينيد، تمام  دنيا بدنبال  او رفته اند!»
  يك  عده  يوناني  كه  براي  مراسم  عيد به  اورشليم  آمده  بودند،    پيش  فيليپ  كه  اهل  بيت صيداي  جليل  بود، رفتند و گفتند: «ما مي خواهيم  عيسي  را ببينيم .»  فيليپ  اين  را با اندرياس  درميان  گذاشت  و هر دو رفتند و به  عيسي  گفتند.
 عيسي  جواب  داد: «وقت  آن  رسيده  است  كه  من  به  جلالي  كه  در آسمان  داشتم  بازگردم .    اين  كه  مي گويم  عين  حقيقت  است : همانطور كه  دانه  گندم  در شيار زمين  مي افتد و مي ميرد و بعد ثمر مي دهد، من  نيز بايد بميرم ، اگر نه ، همچون  يك  دانه  تنها خواهم  ماند. ولي  مرگ  من  دانه هاي  گندم  تازه  بسيار توليد مي كند، كه  همانا محصول  فراوان  از جانهاي  رستگار شده  مردم  مي باشد.    اگر در اين  دنيا به  زندگي  خود دل  ببنديد، آن  را بر باد خواهيد داد؛ ولي  اگر از جان  و زندگي  خود بگذريد، به  جلال  و زندگي  جاويد خواهيد رسيد.
  «به  اين  يونانيها بگوييد كه  اگر مي خواهند شاگرد من  شوند، بايد از من  سرمشق  بگيرند. چون  خدمتگزاران  من  بايد هرجا مي روم  با من  بيايند. اگر عيناً از من  سرمشق  بگيرند، پدرم  خدا ايشان  را سرافراز مي گرداند.   اكنون  جانم  همچون  دريايي  آشفته  است . آيا بايد دعا كنم  كه : اي  پدر، از آنچه  مي خواهد بر من  واقع  شود، مرا نجات  ده ؟ ولي  من  براي  همين  امر به  اين  جهان  آمده ام !   پس  مي گويم : اي  پدر، نام  خود را جلال  و سرافرازي  ده .»
ناگاه  صدايي  از آسمان  گفت : «جلال  دادم  و باز جلال  خواهم  داد.»   وقتي  مردم  اين  صدا را شنيدند، بعضي  گمان  بردند كه  صداي  رعد بود و بعضي  ديگر گفتند: «فرشته اي  با او سخن  گفت .»  ولي  عيسي  فرمود: «اين  صدا براي  شما بود، نه  براي  من .    چون  وقت  آن  رسيده  است  كه  خدا مردم  دنيا را داوري  كند و فرمانرواي  اين  دنيا، يعني  شيطان  را از قدرت  بيندازد.    وقتي  مسيح  را از زمين  بلند كرديد، او نيز همه  را بسـوي  خود بالا خواهد كشيد.»
 عيسي  با اين  گفته ، به  نوع  مرگ  خود بر صليب  اشاره  كرد.
 مردم  پرسيدند: «تو از مرگ  سخن  مي گويي ؟ تاجايي  كه  ما مي دانيم  مسيح  بايد هميشه  زنده  بماند و هرگز نميرد. پس  چرا تو مي گويي  كه  مسيح  بايد بميرد؟ اصلاً درباره  كه  صحبت  مي كني ؟»
 عيسي  جواب  داد: «نور من  فقط  تا مدتي  كوتاه  بر شما خواهد تابيد؛ پس  از فرصت  استفاده  كنيد و پيش  از تاريك  شدن ، هرجا مي خواهيد برويد، چون  در تاريكي  نمي توانيد راه  را تشخيص  دهيد.  تا دير نشده ، به  نور ايمان  آوريد تا نوراني  شويد.» آنگاه  عيسي  رفت  و خود را از چشم  مردم  پنهان  كرد.
  با وجود تمام  معجزاتي  كه  عيسي  كرد، بسياري  از مردم  ايمان  نياوردند كه  او همان  مسيح  است .   و اين  عين  همان  است  كه  «اشعياي  نبي » پيشگويي  كرده  بود كه : «اي  خداوند، چه  كسي  سخن  ما را باور مي كند؟ چه  كسي  معجزات  بزرگ  خدا را به  عنوان  دليل  و برهان  قبول  مي كند؟»   البته  ايشان  نتوانستند ايمان  بياورند، چون  همانطور كه  اشعيا گفته  بود:  «خدا چشمانشان  را كور و دلهايشان  را سخت  كرده  است ، تا نبينند و نفهمند و بسوي  خدا بازنگردند تا شفا يابند.»    اشعيا با اين  پيشگويي ، به  عيسي  اشاره  مي كرد، چون  پيش  از آن  در رؤيا جلال  مسيح  را ديده  بود.
 با اين  همه ، بعضي  از سران  قوم  يهود ايمان  آوردند كه  او براستي  همان  مسيح  است ، ولي  به  كسي  نگفتند چون  مي ترسيدند ايشان  را از عبادتگاه  بيرون  كنند.  43  در واقع  چيزي  كه  براي  اين  اشخاص  اهميت  داشت ، جلب  نظر و احترام  مردم  بود نه  جلب  رضاي  خدا.

 پس  عيسي  با صداي  بلند به  مردم  فرمود: «اگر به  من  ايمان  آوريد، درواقع  به  خدا ايمان  آورده ايد.  چون  آن  كه  مرا ديد، گويي  فرستنده  مرا ديده  است .   من  مثل  نوري  آمده ام  تا در اين  دنياي  تاريك  بدرخشم  تا تمام  كساني  كه  به  من  ايمان  مي آورند، در تاريكي  سرگردان  نشوند.   اگر كسي  صداي  مرا بشنود ولي  اطاعت  نكند، من  از او بازخواست  نخواهم  كرد، زيرا من  نه  براي  بازخواست  بلكه  براي  نجات  جهان  آمده ام .   ولي  تمام  كساني  كه  مرا و سخنان  مرا نمي پذيرند، در روز قيامت  بوسيله  كلام  من  از ايشان بازخواست  خواهد شد.    اين  سخنان  از من  نيست ، بلكه  من  آنچه  را كه  پدرم  خدا گفته  است ، به  شما مي گويم ؛    و مي دانم  كه  احكام  او انسان  را به  زندگي  جاويد مي رساند. پس  هر چه  خدا به  من  مي فرمايد، من  همان  را مي گويم .»
 
                                          انجیل یوحنا باب ۱۲ -۵۰
+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم اسفند 1384ساعت 12:25  توسط یک مسیحی  | 

هديه پرارزش مريم

 

                                                                                              
                             Sisters of Faith by David Lindsley    

                                         

  شش  روز پيش  از آغاز عيد پِسَح ، عيسي وارد «بيت عنيا» شد، همان  جايي  كه  ايلعازر مرده  را زنده  كرده  بود.  يكشب  در آن  دهكده  به  افتخار عيسي  ضيافتي  ترتيب  دادند. مرتا پذيرايي  مي كرد و ايلعازر با عيسي  سر سفره  نشسته  بود. آنگاه  مريم  يك  شيشه  عطر سنبل  خالص  گران قيمت  گرفت  و آن  را روي  پايهاي  عيسي  ريخت  و با موهاي  سر خود آنها را خشك  كرد. خانه  از بوي  عطر پر شد. ولي  «يهودا اسخريوطي » كه  يكي  از شاگردان  عيسي  بود و بعد به  او خيانت  كرد، گفت : «اين  عطرگرانبها بود. بهتر بود آن  را مي فروختيم  و پولش  را به  فقرا مي داديم .»  البته  او در فكر فقرا نبود بلكه  در فكر خودش  بود، چون  مسئول  دخل  و خرج  و نگهداري  پول  شاگردان  بود و اغلب  از اين  پول  مي دزديد.


  عيسي  جواب  داد: «كاري  با او نداشته  باشيد، مريم  بدن  مرا براي  دفن  آماده  كرد. به  فقرا هميشه  مي توانيد كمك  كنيد ولي  من  هميشه  با شما نيستم .»


  وقتي  مردم  اورشليم  شنيدند كه  عيسي  آمده ، دسته دسته  به  ديدن  او شتافتند. آنان  در ضمن  بسيار مايل  بودند ايلعازر را نيز كه  عيسي  او را زنده  كرده  بود، ببينند.    پس  كاهنان  اعظم  تصميم  گرفتند ايلعازر را هم  بكشند،    زيرا بخاطر او بعضي  از سران  قوم  يهود نيز ايمان  آورده  بودند كه  عيسي  همان  مسيح  است .

 

                                  انجیل یوحنا باب ۱۲ آیه ۱-۱۱        

  
+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم اسفند 1384ساعت 8:34  توسط یک مسیحی  | 

عيسي ، مرده اي را زنده مي كند

 

                                3D  3D Jesus Crucified Crucifixion Cross  

          از مهر مسیح جدا نشوم              انتقال مستقیم


 

روزي ، شخصي  به  نام  ايلعازر، كه  برادر مريم و مرتا بود، بيمار شد. ايشان  در بيت عنيا زندگي  مي كردند. مريم  همان  كسي  است  كه  عطر گرانبهايش  را بر پايهاي  عيسي  ريخت  و با موهاي  خود آنها را خشك  كرد. آن  دو خواهر براي  عيسي  پيغام  فرستاده ، گفتند: «آقا، دوست  عزيزتان  سخت  بيمار است .»


  وقتي  عيسي  اين  خبر را شنيد فرمود: «اين  بيماري  موجب  مرگ  ايلعازر نخواهد شد، بلكه  باعث  بزرگي  و جلال  خدا خواهد گشت ، و من ، فرزند خدا نيز از اين  رويداد جلال  خواهم  يافت .»
عيسي  با اينكه  نسبت  به  مرتا و مريم  و ايلعازر لطف  خاصي  داشت ، با اين  حال  وقتي  خبر بيماري  ايلعازر را شنيد، در محلي  كه  بود، دو روز ديگر نيز ماند. پس  از آن ، به  شاگردان  خود فرمود: «بياييد به  يهوديه  بازگرديم .»


 شاگردان  اعتراض  كرده ، گفتند: «همين  چند روز پيش  بود كه  سران  يهود مي خواستند شما را در يهوديه  بكشند. حال  مي خواهيد باز به  آنجا برويد؟»
عيسي  جواب  داد: «در روز، دوازده  ساعت  هوا روشن  است . تا زماني  كه  همه  جا روشن  است  مردم  مي توانند راه  بروند و نيفتند. آنها راه  را مي بينند زيرا از نور اين  جهان  برخوردارند.    فقط  در شب  است  كه  خطر افتادن  وجود دارد، چون  هوا تاريك  است .»  آنگاه  فرمود: «دوست  ما ايلعازر خوابيده  است  و من  مي روم  تا او را بيدار كنم .»


 شاگردان  تصور كردند كه  منظور عيسي  اينست  كه  ايلعازر ديشب  راحت  خوابيده  است . از اين  رو گفتند: «پس  حالش  خوب  خواهد شد.» ولي  منظور عيسي  اين  بود كه  ايلعازر مرده  است .
  آنگاه  عيسي  بطور واضح  فرمود: «ايلعازر مرده  است .    و من  خوشحالم  كه  در كنار او نبودم ، چون  مرگ  او يك  بار ديگر به  شما فرصت  خواهد داد كه  به  من  ايمان  آوريد. حال  بياييد نزد او برويم .»
يكي  از شاگردان  او به  نام  «توما» كه  معني  اسمش  «دوقلو» بود، به  شاگردان  ديگر گفت : «بياييد ما نيز برويم  و با او بميريم .»

 


وقتي  به  بيت عنيا رسيدند، شنيدند كه  ايلعازر را چهار روز پيش  بخاك  سپرده اند.  بيت عنيا فقط  چند كيلومتر تا شهر اورشليم  فاصله  داشت .   از اينرو، عده اي  از سران  قوم  يهود براي  تسليت  گفتن  به  مرتا و مريم ، از اورشليم  به  آنجا آمده  بودند.


  وقتي  به  مرتا خبر دادند كه  عيسي  آمده  است ، برخاست  و بي درنگ  به  پيشواز او رفت ، ولي  مريم  در خانه  ماند. مرتا به  عيسي  گفت : «سَرورم ، اگر اينجا بوديد، برادرم  از دست  نمي رفت .    حال  نيز دير نشده  است ؛ اگر از خدا بخواهيد، برادرم  دوباره  زنده  خواهد شد.»
  عيسي  فرمود: «مرتا، برادرت  حتماً زنده  خواهد شد.»
 مرتا گفت : «بلي ، البته  مي دانم  كه  برادرم  در روز قيامت  مانند ديگران  زنده  خواهد شد.»
  عيسي  فرمود: «آن  كسي  كه  مردگان  را زنده  مي كند و به  ايشان  زندگي  مي بخشد، من  هستم . هر كه  به  من  ايمان  داشته  باشد، اگر حتي  مانند ديگران  بميرد، بار ديگر زنده  خواهد شد.    و چون  به  من  ايمان  دارد، زندگي  جاويد يافته ، هرگز هلاك  نخواهد شد. مرتا! آيا به  اين  گفته  من  ايمان  داري ؟»

                                 
  مرتا گفت : «بلي  استاد، من  ايمان  دارم  كه  شما مسيح ، فرزند خدا هستيد، همانكه  منتظرش  بوديم .»
  آنگاه  مرتا به  خانه  بازگشت  و مريم  را از مجلس  عزاداري  بيرون  برد و به  او گفت : «عيسي  اينجاست  و مي خواهد تو را ببيند.»


  مريم  فوراً نزد عيسي  رفت .    عيسي  بيرون  دِه  در همان  جا منتظر ايستاده  بود.    سران  قوم  كه  در خانه  سعي  مي كردند مريم  را دلداري  دهند، وقتي  ديدند كه  او با عجله  از خانه  بيرون  رفت ، فكر كردند به  سر قبر مي رود تا باز گريه  كند. پس  ايشان  نيز بدنبال  او رفتند.


وقتي  مريم  نزد عيسي  رسيد، به  پاهاي  او افتاد و گفت : «سَروَرم ، اگر اينجا بوديد، برادرم  نمي مرد.»  وقتي  عيسي  ديد كه  مريم  گريه  مي كند و سران  قوم  نيز با او ماتم  گرفته اند عميقاً متأثر و پريشان  گرديد.
  او پرسيد: «كجا او را دفن  كرده ايد؟» گفتند: «بفرماييد، ببينيد.»    عيسي  گريست .
 سران  يهود به  يكديگر گفتند: «ببينيد چقدر او را دوست  مي داشت .»
 ولي  بعضي  مي گفتند: «اين  مرد كه  چشمان  كور را باز كرد، چرا نتوانست  كاري  كند كه  ايلعازر زنده  بماند؟»
باز عيسي  بشدت  متأثر شد. سرانجام  به  سر قبر رسيدند. قبر او غاري  بود كه  سنگ  بزرگي  جلو دهانه اش  غلطانيده  بودند.
 عيسي  فرمود: «سنگ  را كنار بزنيد!» ولي  مرتا، خواهر ايلعازر گفت : «حالا ديگر متعفن  شده ، چون  چهار روز است  كه  او را دفن  كرده ايم .»


 عيسي  فرمود: «مگر نگفتم  اگر ايمان  بياوري ، كارهاي  عجيب  از خدا مي بيني ؟»


  پس  سنگ  را كنار زدند. آنگاه  عيسي  به  آسمان  نگاه  كرد و فرمود: «پدر، شكر مي كنم  كه  دعاي  مرا شنيده اي .  البته  هميشه  دعايم  را مي شنوي  ولي  اين  را بخاطر مردمي  كه  اينجا هستند گفتم ، تا ايمان  آورند كه  تو مرا فرستاده اي .»سپس  با صداي  بلند فرمود: «ايلعازر، بيرون  بيا!»
 ايلعازر از قبر بيرون  آمد، در حالي  كه  تمام  بدنش  در كفن  پيچيده  شده  و پارچه اي  سر و صورتش  را پوشانده  بود.


عيسي  فرمود: «او را باز كنيد تا بتواند راه  برود.»
 بعضي  از سران  قوم  كه  با مريم  بودند و اين  معجزه  را ديدند، به  عيسي  ايمان  آوردند. ولي  بعضي  نيز نـزد فريسيان  رفته ، واقعه  را گزارش  دادنـد.   كاهنان  اعظم  و فريسيان  بي درنگ  جلسه اي  تشكيل  دادند تا به  اين  موضوع  رسيدگي  كنند. ايشان  به  يكديگر مي گفتند: «چه  كنيم ؟ اين  شخص  معجزات  بسيار مي كند.  اگر او را بحال  خود بگذاريم ، تمام  اين  قوم  بدنبال  او خواهند رفت . آنگاه  رومي ها به  اينجا لشكركشي  كرده ، اين  عبادتگاه  و قوم  ما را از بين  خواهند برد.»


 يكي  از ايشان  به  نام  «قيافا»، كه  در آن  سال  كاهن  اعظم  بود، برخاست  و گفت : «شما اصلاً متوجة موضوع  نيستيد.   آيا درك  نمي كنيد كه  بهتر است  يك  نفر فدا شود تا همه  هلاك  نگردند؟ آيا بهتر نيست  اين  شخص  فداي  مردم  شود؟»
 قيافا با اين  سخن ، در واقع  پيشگويي  كرد كه  عيسي  بايد در راه  مردم  فدا شود. اما اين  را از خود نگفت ، بلكه  بخاطر مقام  روحـاني  كه  داشت ، به  او الهام  شد.    اين  پيشگويي  نشان  مي دهد كه  مرگ  عيسي  نه  فقط  براي  قوم  اسرائيل  بود، بلكه  به  اين  منظور نيز كه  همة  فرزندان  خدا را كه  در سراسر دنيا پراكنده اند، در يكي  جمع  كند.  از آن  روز به  بعد، سران  قوم  يهود توطئه  چيدند تا عيسي  را به  قتل  رسانند.
 عيسي  از آن  پس ، ديگر در ميان  مردم  آشكار نمي شد، بلكه  با شاگردانش  از اورشليم  به  دهكده  «افرايم » در نزديكي  بيابان  رفت  و در آنجا ماند.

كم كم  عيد «پِسَح » كه  از روزهاي  مقدس  يهود بود نزديك  مي شد. مردم  از سراسر مملكت  در اورشليم  جمع  مي شدند تا خود را براي  شركت  در مراسم  عيد آماده  كنند.    در اين  ميان ، همه  مي خواستند عيسي  را ببينند، و در خانه  خدا با كنجكاوي  از يكديگر مي پرسيدند: «چه  فكر مي كنيد؟ آيا عيسي  براي  شركت  در مراسم  عيد به  اورشليم  خواهد آمد؟»   ولي  از طرف  ديگر كاهنان  اعظم  و فريسيان  اعلام  كرده  بودند كه  هر كه  عيسي  را ببيند، فوراً گزارش  دهد تا او را بگيرند.
 
انجیل یوحنا باب ۱۱
  
+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم اسفند 1384ساعت 8:1  توسط یک مسیحی  | 

يهوديان عيسي را بعنوان مسيح قبول نمي كنند

                                          

                                   

                              In His Consant Care by Greg Olsen             

  مرا شادی بخشید/ کامبیز                                                                                    انتقال مستقیم

 

زمستان  بود و عيسي  به  هنگام  جشن  سالگرد بناي  خانه  خدا در اورشليم  بود و در «تالار سليمان » در خانه  خدا، قدم  مي زد.   سران  قوم  يهود دور او را گرفتند و پرسيدند: «تا به  كي  مي خواهي  ما را در شك  و ترديد نگاه  داري ؟ اگر تو همان  مسيح  هستي ، روشن و واضح  به  ما بگو.»


  عيسي  جواب  داد: «من  قبلاً به  شما گفتم  ولي  باور نكرديد. معجزه هايي  كه  به  قدرت  پدرم  مي كنم ، ثابت  مي كند كه  من  مسيح  هستم .    اما شما به  من  ايمان  نمي آوريد، زيـرا جزو گوسفندان  مـن  نيستيـد.   گوسفندان  من  صداي  مرا مي شناسند، من  نيز ايشان  را مي شناسم  و آنها بدنبال  من  مي آيند.    من  به  ايشان  زندگي  جاويد مي بخشم  تا هرگز هلاك  نشوند. هيچكس  نيز نمي تواند ايشان  را از دست  من  بگيرد. چون  پدرم  ايشان  را به  من  داده  است  و او از همه  قويتر است ؛ هيچ  انساني  نمي تواند ايشان  را از پدرم  بگيرد.    من  و پدرم  خدا يك  هستيم .»
  باز سران  قوم  سنگها برداشتند تا او را بكشند.


 عيسي  فرمود: «به  امر خدا براي  كمك  به  مردم ، معجزه هاي  بسيار كرده ام . براي  كدام  يك  از آن  معجزه ها مي خواهيد مرا بكشيد؟»
 جواب  دادند: «ما بخاطر كفري  كه  مي گويي  مي خواهيم  تو را بكشيم ، نه  براي  كارهاي  خوبت . چون  تو يك  انساني  ولي  ادعاي  خدايي  مي كني .»


  عيسي  جواب  داد: «مگر در تورات  شما نوشته  نشده  «شما خدايان  هستيد»؟ حال ، اگر كتاب  آسماني  كه  غير ممكن  است  مطالب  نادرستي  در آن  باشد، به  كساني  كه  پيغام  خدا به  ايشان  رسيده  است ، مي گويد كه  خدايان  هستند، آيا كفر است  كسي  كه  خدا او را تقديس  كرد و به  جهان  فرستاد، بگويد من  فرزند خدا هستم ؟  اگر معجزه  نمي كنم ، به  من  ايمان  نياوريد.   ولي  اگرمي كنم  و باز نمي توانيد به  خود من  ايمان  بياوريد، لااقل  به  معجزاتم  ايمان  آوريد تا بدانيد كه  "پدر" در وجود من  است  و من  در وجود او هستم .»

  بار ديگر خواستند او را بگيرند ولي  عيسي  رفت  و از آنان  دور شد.    سپس  به  آن  طرف  رود اردن  رفت ، يعني  نزديك  به  جايي  كه  يحيي  در آغاز مردم  را غسل  مي داد.    در آنجا بسياري  از مردم  نزد او آمدند؛ ايشان  به  يكديگر مي گفتند: «يحيي  معجزه اي  نكرد ولي  هرچه  در باره  اين  شخص  گفت  درست  درآمد.» 
و بسياري  به  اين  نتيجه  رسيدند كه  او همان  مسيح  است .
                         
                            انجیل یوحنا باب ۱۰ آیه ۲۲-۴۲
 
  
+ نوشته شده در  سه شنبه نهم اسفند 1384ساعت 7:26  توسط یک مسیحی  | 

شبان مهربان


                                                    

                                The Lord is My Shepherd by Morgan Weistling  

                   آه ای شبان نیکو                   انتقال مستقیم


 

«هر كه  نخواهد از در به  آغل  گوسفندان  داخل شود بلكه  از روي  ديوار به  داخل  بپرد، يقيناً دزد است .  زيرا شبان  گوسفندان  هميشه  از در وارد مي شود.  دربان  نيز براي  شبان  در را مي گشايد، گوسفندان  صداي  او را مي شنوند و نزد او مي آيند. شبان  نام  گوسفندان  خود را يك  به  يك  مي خواند و آنها را بيرون  مي برد.  او پيشاپيش  گوسفندان  حركت  مي كند و گوسفندان  بدنبال  او مي روند، چون  صداي  او را مي شناسند.  گوسفندان  دنبال  غريبه  نمي روند، بلكه  از او فرار مي كنند، چون  با صداي  غريبه ها آشنا نيستند.»
 كساني  كه  اين  مَثَل  را شنيدند، منظور عيسي  را درك  نكردند.  پس  براي  ايشان  توضيح  داد و فرمود: «مطمئن  باشيد كه  من  آن  دري  هستم  كه  گوسفندان  از آن  وارد مي  شوند.    ديگران  كه  پيش  از من  آمدند، همه  دزد و راهزن  بودند. بهمين  جهت ، گوسفندان  واقعي  به  سخنان  ايشان  گوش  ندادند.    بلي ، من  در هستم . كساني  كه  از اين  در وارد مي شوند، نجات  پيدا مي كنند و در داخل  و بيرون  مي گردند و چراگاه  سبز وخرم  مي يابند.   كار دزد اينست  كه  بدزدد، بكشد و نابود كند؛ اما من  آمده ام  تا به  شما حيات  واقعي  را به  فراواني  عطا نمايم .
  «من  شبان  خوب  و دلسوزم . شبان  خوب  از جان  خود مي گذرد تا گوسفندان  را از چنگال  گرگها نجات  دهد.    ولي  كسي  كه  مزدور است  و شبان  نيست ، وقتي  مي بيند گرگ  مي آيد، گوسفندان  را گذاشته ، فرار مي كند، چون  گوسفندان  از آن  او نيستند و او شبانشان  نيست . آنگاه  گرگ  به  گله  مي زند و گوسفندان  را پراكنده  مي كند.    مزدور مي گريزد، چون  براي  مزد كار مي كند و به  فكر گوسفندان  نيست .
 «من  شبان  خوب  و مهربانم  و گوسفندانم  را مي شناسم  و آنها نيز مرا مي شناسند.    درست  همانطور كه  پدرم  مرا مي شناسد و من  او را مي شناسم . من  جان  خود را در راه  گوسفندان  فدا مي كنم .    من  در آغلهاي  ديگر نيز گوسفنداني  دارم ؛ آنها را نيز بايد بياورم . آنگاه  به  صداي  من  توجه  كرده ، همه  با هم  يك  گله  خواهند شد و يك  شبان  خواهند داشت .
  «پدرم  مرا دوست  دارد، چون  من  جانم  را مي دهم  و باز پس  مي گيرم .   كسي  نمي تواند بزور مرا بكشد، من  داوطلبانه  جانم  را فدا مي كنم . چون  اختيار و قدرت  اين  را دارم  كه  هرگاه  بخواهم ، جانم  را بدهم  و باز پس  بگيرم . پدرم  اين  اختيار را به  من  داده  است .»
سران  قوم  وقتي  اين  سخنان  را شنيدند، باز درباره  او اختلاف  نظر پيدا كردند.    بعضي  گفتند: «اين  مرد ديوانه  است  و عقل  خود را از دست  داده  است . چرا به  حرفهاي  او گوش  مي دهيد؟»    ديگران  گفتند: «بنظر ديوانه  نمي آيد. مگر ديوانه  مي تواند چشمان  كور را باز كند؟»

                                         (انجیل یوحنا باب ۱۰ آیه ۱-۲۱)

                                                                                                                                          

                                                                          

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم اسفند 1384ساعت 7:33  توسط یک مسیحی  | 

مطالب قدیمی‌تر