تبليغاتX
مسیح ما خداوند است † و انجیل او حق است

مسیح ما خداوند است † و انجیل او حق است

کلام خدا زنده است، و زندگانی میبخشد.

عيسي زنده مي شود!

 

 

 


  روز يكشنبه  صبح  زود، وقتي  هوا تاريك  و روشن  بود، مريم  مجدليه  به  سر قبر آمد و باكمال  تعجب  ديد كه  سنگ  از در قبر كنار رفته  است .   پس  با عجله  نزد پطرس  و آن  شاگردي  كه  عيسي  او را دوست  مي داشت  آمد و گفت : «جسد خداوند را از قبر برده اند و معلوم  نيست  كجا گذاشته اند.»


  پطرس  و آن  شاگرد ديگر دويدند تا به  سر قبر رسيدند. آن  شاگرد از پطرس  پيش  افتاد و زودتر به  قبر رسيد. او خم  شد و نگاه  كرد. فقط  كفن  خالي  آنجا بود. ديگر داخل  قبر نرفت .    سپس  شمعون  پطرس  رسيد و داخل  قبر شد. او هم  فقط  كفن  خالي  را ديد،  و متوجه  شد كه  پارچه اي  كه  به  سر و صورت  عيسي  پيچيده  بودند، همان  طور پيچيده  و جدا از كفن  مانده  بود.  آنگاه  آن  شاگرد نيز داخل  قبر شد و ديد و ايمان  آورد كه  عيسي  زنده  شده  است ! 

   چون  تا آنوقت  آنها هنوز به  اين  حقيقت  پي  نبرده  بودند كه  كتاب  آسماني  مي فرمايد كه  او بايد زنده  شود.    پس  آنان  به  خانه  رفتند. ولي  مريم  مجدليه  به  سر قبر برگشته  بود و حيران  ايستاده ، گريه  مي كرد. همچنانكه  اشك  مي ريخت ، خم  شد و داخل  قبر را نگاه  كرد.    در همان  هنگام ، دو فرشته  را ديد با لباس  سفيد، كه  در جايي  نشسته  بودند كه  جسد عيسي  گذاشته  شده  بود، يكي  نزديك  سر و ديگري  نزديك  پاها.


 فرشته ها از مريم  پرسيدند: «چرا گريه  مي كني ؟»
جواب  داد: «جسد خداوند مرا برده اند و نمي دانم  كجا گذاشته اند.»
ناگاه  مريم  احساس  كرد كسي  پشت  سر او ايستاده  است . برگشت  و نگاه  كرد. عيسي  خودش  بود. ولي  مريم  او را نشناخت .


 عيسي  از مريم  پرسيد: «چرا گريه  مي كني ؟ دنبال  چه  كسي  مي گردي ؟»
مريم  به  گمان  اينكه  باغبان  است ، به  او گفت : «آقا، اگر تو او را برده اي ، بگو كجا گذاشته اي  تا بروم  او را بردارم .»
  عيسي  گفت : «مريم !»
مريم  برگشت  و عيسي  را شناخت  و با شادي  فرياد زد: «استاد!»
 عيسي  فرمود: «به  من  دست  نزن ، چون  هنوز نزد پدرم  بالا نرفته ام . ولي  برو و برادرانم  را پيدا كن  و به  ايشان  بگو كه  من  نزد پدر خود و پدر شما و خداي  خود و خداي  شما بالا مي روم .»


 مريم  شاگردان  را پيدا كرد و به  ايشان  گفت : «خداوند زنده  شده  است ! من  خودم  او را ديدم !» و پيغام  او را به  ايشان  داد.


 غروب  همان  روز، شاگردان  دور هم  جمع  شدند و از ترس  سران  قوم  يهود، درها را از پشت  بستند. ولي  ناگهان  عيسي  را ديدند كه  در ميانشان  ايستاده  است . عيسي  سلام  كرد،    و زخم  دستها و پهلوي  خود را به  ايشان  نشان  داد تا او را بشناسند. وقتي  خداوند خود را ديدند، بي اندازه  شاد شدند.


 عيسي  باز به  ايشان  فرمود: «سلام  بر شما باد. همچنانكه  پدر مرا به  اين  جهان  فرستاد، من  نيز شما را به  ميان  مردم  مي فرستم .»  آنگاه  به  ايشان  دميد و فرمود: «روح القدس  را بيابيد.   هرگاه  گناهان  كسي  را ببخشيد، بخشيده  مي شود، و هرگاه  نبخشيد، بخشيده  نمي شود.»


 «توما» معروف  به  «دوقلو» كه  يكي  از دوازده  شاگرد مسيح  بود، آن  شب  در آن  جمع  نبود. پس ، وقتي  به  او گفتند كه  خداوند را ديده اند، جواب  داد: «من  كه  باور نمي كنم . تا خودم  زخم  ميخهاي  صليب  را در دستهاي  او نبينم  و انگشتانم  را در آنها نگذارم  و به  پهلوي  زخمي اش  دست  نزنم ، باور نمي كنم  كه  او زنده  شده  است .»
  يكشنبه  هفته  بعد، باز شاگردان  دور هم  جمع  شدند. اين  بار توما نيز با ايشان  بود. باز هم  درها بسته  بود كه  ناگهان  عيسي  را ديدند كه  در ميانشان  ايستاد و سلام  كرد.  27  عيسي  رو به  توما كرد و فرمود: «انگشتت  را در زخم  دست هايم  بگذار. دست  به  پهلويم  بزن  و بيش  از اين  بي ايمان  نباش . ايمان  داشته  باش .»
 توما گفت : «اي  خداوند من ، اي  خداي  من .»


 عيسي  به  او فرمود: «بعد از اينكه  مرا ديدي ، ايمان  آوردي . ولي  خوشابحال  كساني  كه  نديده  به  من ايمان  مي آورند.»
 شاگردان  عيسي  معجزات  بسياري  از او ديدند كه  در اين  كتاب  نوشته  نشده  است .   ولي  همين  مقدار نوشته  شد تا ايمان  آوريد كه  عيسي ، همان  مسيح  و فرزند خداست  و بـا ايمـان  به  او، زندگـي  جاويد بيابيد.

 
                                     انجیل یوحنا باب ۲۰آیه ۱-۳۱
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم اسفند 1384ساعت 10:36  توسط یک مسیحی  | 

جسد عيسي را دفن مي كنند

 

                                   3D  3D Jesus Crucified Crucifixion Cross              

سران  قوم  يهود نمي خواستند جسدها روز بعد كه  شنبه  و روز اول  عيد بود، بالاي  دار بمانند. بنابراين ، از پيلاطوس  خواهش  كردند كه  دستور بدهد ساق  پايهاي  ايشان  را بشكنند تا زودتر بميرند و جسدشان  را از بالاي  دار پايين  بياورند.    پس  سربازان  آمدند و ساق  پايهاي  آن  دو نفر را كه  با عيسي  اعدام  شده  بودند، شكستند.    ولي  وقتي  به  عيسي  رسيدند، ديدند كه  مرده  است . پس  ساقهاي  او را نشكستند. 

  با ايـن  همه ، يكي  از سربازان  نيزه  خود را به  پهلوي  عيـسي  فرو كرد كه  خون  و آب  بيرون  آمد.    (كسي  كه  اين  وقايع  را ديد، آنها را عيناً نوشت  تا شما نيز ايمان  آوريد. شهادت  او راست  است  و او مي داند كه  حقيقت  را مي گويد.)   كاري  كه  سربازان  كردند، مطابق  پيشگويي  كتاب  آسماني  بود كه  مي فرمايد: «هيچ  يك  از استخوانهاي  او شكسته  نخواهد شد.»   و همچنين  «بـه  او نيـزه  زدنـد و به  تماشـاي  او پـرداختند.»


 ساعتي  بعد، يكي  از بزرگان  يهود، به  نام  يوسف  كه  اهل  «رامه » بود و از ترس  سران  قوم ، مخفيانه  شاگرد عيسـي  شده  بود، با بي باكي  به  حضور پيلاطوس  رفت  و اجازه  خواست  تا جسد عيسي  را از بالاي  صليب  پايين  بياورد و بخاك  بسپارد. پيلاطوس  به  او اجازه  داد و او نيز جسد را پايين  آورد و برد.   نيقوديموس  هم  كه  يك  شب  نزد عيسي  آمده  بود، سي  كيلو مواد خوشبو كه  از مر و چوب  عود درست  شده  بود براي  مـراسم  تدفين  آورد.

 
  ايشان  با هم ، مطابق  رسم  يهود، جسد عيسي  را در پارچه  كتاني  كه  با مواد خوشبو معطر شده  بود پيچيدند.    در نزديكي  محل  اعدام ، باغ  كوچكي  بود و قبري  تازه  كه  تا آن  زمان  كسي  در آن  دفـن  نشده  بود.    پس  چون  شنبه  در پيش  بود و قبر نزديك ، جسد عيسي  را همانجا دفن  كردند.
 
+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم اسفند 1384ساعت 8:43  توسط یک مسیحی  | 

عيسي از آينده سخن مي گويد

   «اين  امور را از هم  اكنون  به  شما مي گويم  تا وقتي  با مشكلات  روبرو مي شويد، ايمانتان  را از دست  ندهيد.   شما را از عبادتگاهها بيرون  خواهند راند و حتي  زماني  فرا خواهد رسيد كه  مردم  شما را خواهند كشت  به  خيال  اينكه  خدا را خدمت  مي كنند.  

  به  اين  علت  با شما اينچنين  رفتار خواهند كرد كه  نه  خدا را مي شناسند، و نه  مرا.    پس  در آن  موقع  به  ياد داشته  باشيد كه  خبر تمام  اين  پيش آمدها را از قبل  به  شما دادم . علت  اينكه  اين  موضوع  را زودتر به  شما نگفتم  اين  است  كه  خودم  با شما بودم .
«ولي  اكنون  نزد كسي  مي روم  كه  مرا فرستاد. اما گويي  هيچيك  از شما علاقه  ندارد كه  بداند منظور من  از اين  رفتن  و آمدن  چيست . حتي  تعجب  هم  نمي كنيد؛   در عوض  غمگين  و محزونيد. 

   رفتن  من  به  نفع  شماست ، چون  اگر نروم ، آن  روح  تسلي بخش  نزد شما نخواهد آمد. ولي  اگر بروم  او خواهد آمد، زيرا خودم  او را نزد شما خواهم  فرستاد. وقتي  او بيايد دنيا را متوجه  اين  سه  نكته  خواهد كرد: نخست  آنكه  مردم  همه  گناهكار و محكومند، چون  به  من  ايمان  ندارند. دوم  آنكه  پدر خوب  و مهربان  من  خدا، حاضر است  مردم  را ببخشد، چون  من  به  نزد او مي روم  و ديگر مرا نخواهيد ديد و براي  ايشان  شفاعت  مي كنم . سوم  آنكه  نجات  براي  همه  مهيا شده ، نجات  از غضب  و كيفر خدا، چون  فرمانـرواي  اين  دنيـا يعنـي  شيـطان  محـكوم  شده است .


 «بسيار چيزهاي  ديگر دارم  كه  بگويم ، ولي  افسوس  كه  حال  نمي توانيد بفهميد.    ولي  وقتي  روح القدس  كه  سرچشمه  همه  راستي ها است  بيايد، تمام  حقيقت  را به  شما آشكار خواهد ساخت . زيرا نه  از جانب  خود، بلكه  هر چه  از من  شنيده  است  خواهد گفت . او از آينـده  نيز شمـا را باخبر خـواهد ساخت .   او جلال  و بزرگي  مرا به  شما نشان  خواهد داد و با اين  كار باعث  عزت  و احترام  من  خواهد شد.    تمام  بزرگي  و جلال  پدرم  خدا از آن  من  است . وقتي  گفتم  جلال  و بزرگي  مرا به  شما نشان  مي دهد، منظورم  همين  بود.    بزودي  خواهم  رفت  و ديگر مرا نخواهيد ديد. ولي  بعد از مدت  كوتاهي  باز مي گردم  و دوباره  مرا خواهيد ديد!»


 بعضي  از شاگردان  او از يكديگر پرسيدند: «استاد چه  مي گويد؟ منظورش  از اين  سخن  چيست  كه  مي گويد: ديگر مرا نخواهيد ديد، ولي  بعد از مدت  كوتاهي  دوباره  مرا خواهيد ديد؟    منظورش  از"نزد پدر مي روم " چيست ؟  عيسي  متوجه  شد كه  شاگردان  مي خواهند از او سؤال  كنند. پس  فرمود: «مي پرسيد منظورم  چيست  كه  گفتم : ديگر مرا نخواهيد ديد، ولي  بعد از مدت  كوتاهي  خواهيد ديد؟  

  مردم  دنيا از رفتن  من  خوشحال  خواهند شد ولي  شما محزون  خواهيد گرديد و گريه  خواهيد كرد. ولي  وقتي  دوباره  مرا ببينيد، گريه  شما تبديل  به  شادي  خواهد شد.  همچون  زني  كه  درد مي كشد تا نوزادي  به  دنيا آورد؛ ولي  بعد از زايمان ، رنج  او به  شادي  تبديل  مي شود و درد را فراموش  مي كند، زيرا انسان  جديدي  به  دنيا آورده  است .    شما نيز اكنون  غمگين  مي باشيد، ولي  دوباره  شما را خواهم  ديد. آنگاه  شاد خواهيد شد و كسي  نمي تواند آن  شادي  را از شما بگيرد. 

   در آنموقع  ديگر از من  چيزي  نخواهيد خواست ، چون  واقعاً مي توانيد مستقيم  نزد «پدر» برويد، و به  نام  من ، هر چه  مي خواهيد از او دريافت  كنيد.    تابحال  به  نام  من  چيزي  نخواسته ايد. بخواهيد تا بيابيد و شاد شويد و شادي تان  كامل  گردد.  «اين  چيزها را با مَثَلها به  شما گفتم . ولي  وقتي  مي رسد كه  ديگر به  اين  كار احتياج  نخواهد بود و همه  چيز را به  روشني  درباره  پدرم  خدا به  شما خواهم  گفت .    آنگاه  به  نام  من  درخواستهايتان  را به  حضور پدر خواهيد آورد.

 البته  لازم  نيست  كه  من  سفارش  شما را به  پدر بكنم  تا آنچه  مي خواهيد به  شما بدهد؛   زيرا خود پدر، شما را دوست  دارد چونكه  شما مرا دوست  داريد و ايمان  داريد كه  من  از نزد پدرم  آمده ام .    بلي ، من  از نزد پدرم  خدا به  اين  دنيا آمده ام ، و حال  دنيا را مي گذارم  و نزد او باز مي گردم .»


  شاگردان  گفتند: «اكنون  آشكارا با ما سخن  مي گوييد و نه  با مَثَل .    حالا فهميديم  كه  شما همه  چيز را مي دانيد و احتياج  نداريد كسي  به  شما چيزي  بگويد. همين  براي  ما كافي  است  تا ايمان  بياوريم  كه  شما از نزد خدا آمده ايد.»

  عيسي  پرسيد: «آيا سرانجام  به  اين  موضوع  ايمان  آورديد؟    ولي  وقتي  مي رسد، و يا بهتر بگويم  همين  الان  رسيده  است  كه  شما مانند كاه  پراكنده  مي شويد و هركدام  به  خانه تان  برمي گرديد و مرا تنها مي گذاريد. ولي  من  تنها نيستم  چون  پدرم  با من  است .   اين  چيزها را گفتم  تا خيالتان  آسوده  باشد. در اين  دنيا با مشكلات  و زحمات  فراوان  روبرو خواهيد شد؛ با اينحال  شجاع  باشيد، چون  من  بر دنيا پيروز شده ام .»
 
                                  انجیل یوحنا باب ۱۶آیه ۱-۳۳
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1384ساعت 13:7  توسط یک مسیحی  | 

عيسی پسر افسری را شفا می دهد

  

                   

Scripture Power!بعد از دو روز، عيسی از آنجا به ايالتِ جليل رفت، چون همانطور كه خود می‌گفت: «پيامبر همه جا مورد احترام مردم است، جز در ديار خويش.» وقتی به جليل رسيد، مردم با آغوش باز از او استقبال كردند، زيرا در روزهای عيد در اورشليم، معجزاتِ او را ديده بودند.

در اين  سفر، به  شهر قانا نيز رفت، همانجايی كه در جشن عروسی آب را تبديل به شراب كرده بود. وقتی  عيسی در آنجا بسر می‌برد، افسری كه پسرش بيمار بود، از شهر كفرناحوم نزد او آمد. او شنيده بود كه  عيسی از ايالتِ يهوديه حركت كرده و به جليل رسيده است. پس، به قانا آمده، عيسی را يافت و از او خواهش كرد تا بيايد و پسر او را شفا دهد، چون پسرش در آستانه‌ی مرگ بود.

عيسی پرسيد: «تا معجزاتِ بسيار نبينيد، ايمان نخواهيد آورد؟»
آن افسر التماس كرد و گفت: «خواهش می‌كنم تا پسرم نمرده، بياييد و او را شفا دهيد.»

آنگاه، عيسی فرمود: «برگرد به خانه؛ پسرت شفا يافته است.» آن مرد به گفته‌ی عيسی اطمينان كرد و به  شهر خود بازگشت. هنوز در راه بود كه خدمتكارانش به او رسيدند و با خوشحالی مژده داده، گفتند: «ارباب، پسرتان خوب شد!»

پرسيد: «كی حالش بهتر شد؟» گفتند: «ديروز، در حدود ساعت يک بعد از ظهر، ناگهان تبِ او قطع  شد.»    

پدر فهميد كه ايـن همان لحظه‌ای بود كه عيسی فرمـود: «پسـرت شفـا يافتـه است.» پس، بـا تمام خانواده  خود ايمـان آورد كه: "عيسی همان مسيـح است."

اين  دومين معجزه‌ی عيسی بود كه بعد از بيرون آمدن از يهوديه، در جليل، انجام داد.

(انجیل عیسی مسیح، بوحنا، باب ۴، آیات ۴۳ تا ۵۴)
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384ساعت 7:13  توسط یک مسیحی  | 

نخستین شاگردان عیسی

Scripture Power!فردای آن روز، وقتی یحیی با دو نفر از شاگردان خود ایستاده بود، عیسی را دید که از آنجا می گذرد. یحیی با اشتیاق به او نگاه کرد و گفت: «ببنید! این همان بره‌ای است که خدا فرستاده است.» آنگاه، دو شاگرد یحیی برگشتند، و به‌دنبال عیسی رفتند. عیسی که دید دو نفر دنبال او می آیند، برگشت و از ایشان پرسید: «چه می‌خواهید؟» جواب دادند: «آقا، کجا اقامت دارید؟» فرمود:«بیایید وببنید.»

پس، همراه عیسی رفتند و از ساعت چهار بعد از ظهر تا غروب، نزد او ماندند (یکی از آن دو، "اندریاس" برادر "شمعمون پطرس" بود).

اندریاس رفت و برادر خود را یافته، به او گفت: «شمعون، ما مسیح را پیدا کرده‌ایم!» و او را آورد تا عیسی را ببیند. عیسی چند لحظه به او نگاه کرد، و فرمود: «تو شمعون، پسر یونا، هستی. ولی، از این پس، پطرس (یعنی "صخره") نامیده خواهی شد!»

روز بعد، عیسی تصمیم گرفت به ایالت جلیل برود. در راه «فلیپ» را دید، و به او گفت: «همراه من بیا.» (فلیپ نیز اهل بیت صیدا و همشهری اندریاس و پطرس بود.)

فلیپ رفت و نتنائیل را پیدا کرد، و به او گفت: «نتنائیل، ما مسیح را یافته‌ایم، همان کسی که موسی و پیغمبران خدا درباره‌اش خبر داده‌اند. اسم او عیسی است، پسر یوسف و اهل ناصره.»

نتنائیل با تعجب پرسید: «گفتی اهل ناصره؟! مگر ممکن است از ناصره هم  چیز خوبی بیرون آید؟»
فلیپ گفت: «خودت بیا، و ا و را ببین.»

وقتی نزدیک می‌شدند، عیسی فرمود: «ببنید: این شخص که می‌آید، یک مرد شریف و یک اسرائیلی واقعی است.»

نتنائیل پرسید: «از کجا می دانی من که هستم؟!» عیسی فرمود: «قبل از آنکه فلیپ تو را پیدا کند، من زیر درخت انجیر، تو را می‌دیدم.» نتنائیل حیرت‌زده، گفت: «آقا، شما فرزند خدا هستید، شما پادشاه اسرائیل می‌باشید!»

عیسی از او پرسید: «چون فقط  گفتم تو را زیر درخت انجیر دیدم، به من ایمان آوردی؟ بعد از این، چیزهای بزرگتر خواهی دید. آسمان را خواهی دید که باز شده و فرشتگان خدا نزد من می‌آیند و به آسمان باز می‌گردند.»

(انجیلِ عیسی مسیح، یوحنا، باب ۱، آیات ۳۵-۵۱)           

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم بهمن 1384ساعت 6:37  توسط یک مسیحی  | 

عیسی مسیح کیست و چه کرد؟ (مسیح به دنیای ما آمد.)

              

Scripture Power!مردم اغلب می پرسند: "عیسی کیست؟ چرا او را فرزند خدا گویند؟" یوحنا، این شاگرد عیسی که سراسر وجودش با محبت خدا آمیخته بود، شخصیت واقعی عیسی را در این انجیل نمایان می سازد. او که بیش از دیگران با عیسی بوده، بدون شک بیش از هر کسی شایسته است تا استاد خود راتوصیف نماید. در این انجیل، یوحنا آن پیوستگی را که عیسی با خدا دارد با زبانی شیوا وعرفانی شرح می‌دهد. 

             

مسیح به دنیای ما آمد...

Scripture Power!در ازل، پیش از آنکه چیزی پدید آید، "کلمه" وجود داشت، و نزد خدا بود. او همواره زنده بوده، وجود او خداست. هر چه هست، به‌وسیله‌ی او آفریده شده، وچیزی نیست که آن را نیافریده باشد. زندگی جاوید در اوست، و این زندگی، به تمام مردم، نور می‌بخشد. او همان نوری است که در تاریکی می‌درخشد، و تاریکی هرگز نمی‌تواند آن را خاموش کند. خدا یحیای پیغمبر را فرستاد، تا این «نور» را به مردم معرفی کند، و مردم به او ایمان آورند. یحیی خود آن نور نبود، بلکه او فقط شاهدی بود تا نور را به مردم معرفی کند [اشعیا ۴۰: ۳]. اما بعد، آن نور واقعی آمد تا: "به‌هرکس که به این  دنیا می‌آید، بتابد."

گرچه جهان را او آفریده بود، اما زمانی که به این جهان آمد، کسی او را نشناخت. حتی در سرزمین خود و در میان قوم خود، یعنی یهودیان، کسی او را نپذیرفت. فقط چند نفر به او ایمان آوردند. اما، او به تمام کسانی  که به او ایمان آوردند، این حق را داد که فرزندان خدا گردند. بلی، فقط  کافی بود به او ایمان آورند تا نجات یابند. این اشخاص تولدی نو یافتند، نه همچون تولدهای معمولی که نتیجه‌ی امیال وخواسته‌های آدمی است، بلکه: "این تولد را خدا به ایشان عطا فرمود."

«کلمه‌ی خدا» انسان شد، و بر روی این زمین و در بین ما زندگی کرد. او لبریز از محبت وبخشش و راستی بود. ما بزرگی و شکوه او را به چشم خود دیدیم، بزرگی و شکوه فرزند بی‌نظیر پدر آسمانی ما، خدا.

یحیی او را به مردم معرفی کرد و گفت: «این همان کسی است که به شما گفتم بعد از من می آید. مقامش بالاتر است، زیرا پیش از آنکه من باشم، او وجود داشت [عهدقدیم، میکا ۵: ۲].» لطف بی پایان او به همه‌ی ما رسید، و برکت در برکت نصیب ما شد. خدا شریعت را توسط موسی به مردم داد، اما راستی و محبت را به‌وسیله‌ی عیسی مسیح عطا فرمود [تورات، ارمیا ۳۱: ۳۱-۳۴]. کسی هرگز خدا راندیده است، اما عیسی، فرزند یگانه‌ی خدا او را دیده است، زیرا: "همواره همراه پدر خود، خدا، می‌باشد." او هر آنچه را که ما باید درباره‌ی خدا بدانیم، به ما گفته است [تورات، تثنیه
۱۸: ۱۵-۱۸].

(انجیل عیسی مسیح، یوحنا، باب ۱، آیات: ۱-۱۹)

             

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم بهمن 1384ساعت 10:0  توسط یک مسیحی  |